دوش زندانبان بگشاد در و با من گفت
مژده ای خواجه که امروز گل سرخ شکفت
زندانی از زندانبان مژدهای میگیرد که امروز گل سرخی شکفته است. این خبر باعث میشود که اشکش بریزد و یاد خانهاش و لحظات خوشش با دلبرش بیفتد. خاطراتی از چیدن گل و لحظات عاشقانهاش با معشوقش به یاد میآورد، که در آن زمان گلها و عشق را به تصویر میکشد. او احساس ناراحتی و دلتنگی میکند زیرا این یادآوریها او را به یاد روزهای خوشش میاندازد و نگران این است که در دلش کلامی بیهوده بگذرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش زندانبان بگشاد در و با من گفت
مژده ای خواجه که امروز گل سرخ شکفت
ناگهان اشگم از دیده روان شد زیرا
یادم از خانهٔ خویش آمد و مغزم آشفت
خادمی آمد و از خانه بیاورد خورش
مرد زندانبان آن گریهٔ من با وی گفت
یادم آمد که به فصل گل با دلبر خویش
پیش هر گلبن بودیم به گفت و به شنفت
که گلی رنگین چیدم من و دلبر بگرفت
ساق آن گل را زیر شکن زلف نهفت
گه یکی چید نگار من و بر سینهٔ من
نصب کرد آن گل و بوسیدم دستش هنگفت
بجز این دو نشد از باغ گلی چیده که هست
گل به گلبن خوش و بلبل به کل و مرد به جفت
دلم آزرده شد از دیدن آن خرمن گل
بیم آن بود که بر لب گذرد حرفی مفت