دریغ و درد که از کید فتنهٔ گردون
بشد صبوری ازما چوشد صبوری ما
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از فتنههای دنیا و غم جدایی و دوری صحبت میکند. او به صبوری از دست رفتهاش اشاره میکند که به خاطر غم و دلتنگی از بین رفته است. دل آگاه و هوشیار او به خاطر این غم آسیب دیده و صبوریاش از بین رفته است. شاعر همچنین به سوختن جسم خود از اندوه جدایی میپردازد و از عدم تواناییاش در تحمل این دوری سخن میگوید. او به حسرت دوری و تاریکی ناشی از فقدان میپردازد و در انتها، یادآور میشود که این درد و غم بخشی از تاریخ اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دریغ و درد که از کید فتنهٔ گردون
بشد صبوری ازما چوشد صبوری ما
دریغ از آن دل آگاه و خاطر دانا
که بردرند ز غم جامه صبوری ما
صبوری آن ملک شاعران طوس برفت
به خانقاه غم آمد دل سروری ما
تنم بسوخت ز اندوه هجر و دوری او
چگونه ساخت ندانم به هجر و دوری ما
چو نور باصره امد ز چشم ما پنهان
فغان و ناله که شد دور دور کوری ما
بهار با دل غمگین خود چنین می گفت
که مصرعی است به تاریخ او ضروری ما
سری ز جان برآورد و این چنین بهسرود
بشد صبوری از ما چو شد صبوری ما