صبا ز طرهٔ جانان من چه میخواهی
ز روزگار پریشان من چه میخواهی؟
این شعر از شاعر معروف ایرانی، حافظ، به بیان احساساتی عمیق و پرسشهایی از معشوق میپردازد. گوینده از صبا (باد) میخواهد به او بگوید که چه هدفی دارد و از دل پریشان او چه میخواهد. او در حیرت است که معشوقهاش چطور میتواند دل او را ببرد و از درد و رنجی که به او وارد میآورد، بیخبر است. گوینده در ادامه اشاره میکند که دیگر چیزی جز یک آشیانه برای بلبلان در دلش نمانده و از صبا میپرسد که از گلستان قلب او چه میخواهد، در انتها نیز بیان میکند که تنها گلهای خندان در دل او باقی مانده است. شعر به نوعی نشاندهنده حس ناامیدی، تردید و yearning (اشتیاق) نسبت به عشق و معشوق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبا ز طرهٔ جانان من چه میخواهی
ز روزگار پریشان من چه میخواهی؟
دلم ببردی و گویی که جان بیار ای دوست
به حیرتم که تو از جان من چه میخواهی؟
دوباره آمدی ای سیل غم، نمیدانم
دگر ز کلبهٔ ویران من چه میخواهی؟
جز آشیانه بلبل گلی به شاخ نماند
صبا دگر ز گلستان من چه میخواهی؟
کمال یافت نهالت ز آب چشم «بهار»
جز اینقدر، گل خندان من چه میخواهی؟