غزلیات

شمارهٔ ۹۹

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ای کمان‌ابرو به عاشق کن ترحم گاه گاهی

ور نه روزی بر جهد از قلب مسکین تیر آهی

۲

آفتابا از عطوفت‌، بخش بر جان‌ها فروغی

پادشاها از ترحم‌، کن به درویشان نگاهی

۳

گر گنه باشد که مردم برندارند از تو دیده

در همه عالم نماند غیر کوران بیگناهی

۴

من کی‌ام تا دل نبازم پیش چشم کینه‌جویت

کاین سیه با یک اشارت بشکند قلب سپاهی

۵

بینمت چونان که بیند منعمی را بینوایی

رانی‌ام چونان که راند بنده‌ایرا پادشاهی

۶

گفتم از بیداد زلفت خویشتن را وارهانم

اشتباهی بود لیکن بس مبارک اشتباهی

۷

گر بهچاه افتند کورانعذرشان باشد ولی من

با دو چشم باز رفتمتا درافتادم به چاهی

۸

چهره‌ام کاهی از آنشد کز تب عشق تو هر دم

آنچنان لرزم که لرزد پیش بادی پر کاهی

۹

دل برفت از دست و ترسم در ره عشق تو جان هم

ترک من گوید بزودیچون رفیق نیمه‌راهی

۱۰

جادویی کردند مردمتا سیه شد روزگارم

اندرین دعوی ندارم غیر چشمانت گواهی

۱۱

معجر است آنپیش رویتیا سیه‌دود دل من

یا به پیش ماه تابان پارهٔ ابر سیاهی

۱۲

چون ‌«‌بهار» از عشقخوبانسال‌ها بودم گریزان

عاقبت پیوست عشقم رشتهٔ الفت به ماهی

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار