در طواف شمع میگفت این سخن پروانهای
سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانهای
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و عشق سوزانی میپردازد که میان شمع و پروانه، بلبل و گل وجود دارد. او به شوق و التهاب این زیستگان اشاره میکند که هرکدام به نوعی درگیر عشق و جدایی هستند. شاعر از حسرت و بیقراریاش در میان آشنایان میگوید و این که گاهی انسان باید از سردرگمی و عذاب وجدان رها شود. او باور دارد که در عشق، اگر چه ممکن است فردی در گوشهای ویران و بیخانه زندگی کند، اما احساس و شور او ارزشمند است. همچنین شاعر به جنون و دیوانگی در عشق اشاره میکند و میگوید که این حالت در طول تاریخ همواره وجود داشته و مختص به یک فرد نیست. به طور کلی، شعر به بیان فلسفه عشق و زیباییهای آن در دل دنیای آشفته انسانی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در طواف شمع میگفت این سخن پروانهای
سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانهای
بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع
هریکی سوزد به نوعی در غم جانانهای
گر اسیرخط و خالی شد دلم، عیبم مکن
مرغ جایی میرود کانجاست آب و دانهای
تا نفرمایی که بیپروا نهای در راه عشق
شمعوش پیش تو سوزم گر دهی پروانهای
پادشه را غرفه آبادان و دل خرم، چه باک
گر گدایی جان دهد درگوشهٔ ویرانهای
کی غم بنیاد ویران دارد آن کش خانه نیست
رو خبر گیر این معانی را ز صاحبخانهای
عاقلانش باز زنجیری دگر بر پا نهند
روزی ار زنجیر از هم بگسلد دیوانهای
این جنون تنها نه مجنون را مسلم شد بهار
باش کز ما هم فتد اندر جهان افسانهای