ز نادرستی اهل زمان شکسته شدیم
ز بس که داد زدیم آی دزد خسته شدیم
در این شعر، شاعر به نادرستیها و بیوفاییهای زمانه اشاره میکند و از خستگی و ناامیدی خود سخن میگوید. او بیان میکند که عشق را رها کرده و به خودکشی فکری نزدیک شدهاند. وطنخواهی به خاطر مشکلات اجتماعی و سیاسی از بین رفته و انسانها از یکدیگر فاصله گرفتهاند. شاعر به تضادها و کشمکشهای موجود در جامعه اشاره دارد و در نهایت از تنهایی و دلشکستگی خود گله میکند. اما همچنین به عشق و امید اشاره کرده و به تلاش برای رهایی از این فضا میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز نادرستی اهل زمان شکسته شدیم
ز بس که داد زدیم آی دزد خسته شدیم
ز عشق دست کشیدیم و بهر کشتن خویش
به پایمردی اغیار دسته دسته شدیم
خراب گشت وطنخواهی از من و تو بلی
میان میوهٔ شیرین زمخت هسته شدیم
سری بهدست شمال و سری به دست جنوب
بسان رشته در این کشمکش گسسته شدیم
چو رشتهای که به جهد از میان گسسته شود
جدا شدیم ز خویش و به غیر بسته شدیم
ز بیحیایی اغیار و بیوفایی یار
به جان دوست که یکباره دلشکسته شدیم
من و بهار به نیروی عشق ازین غرقاب
بساط خویش کشیدیم و فر خجسته شدیم