باز پیمان بست دل با دلبری پیمان گسل
سحر چشمش چشمبند و بند زلفش جانگسل
این شعر دربارهی عشق و جدایی است. شاعر از جذابیتهای دلبر صحبت میکند که نه تنها دلش را میبرد، بلکه همزمان موجب درد و رنج او هم میشود. دلبر به گونهای است که با زیبایی و چشمهایش، دل را میرباید و با رفتارهایش، جراحت و حسرت به وجود میآورد. شاعر از ویژگیهای متناقض او، همچون محبت و بیوفایی، سخن میگوید و در نهایت نگرانی خود را از بیثباتی عشق و جدایی از وطن ابراز میکند. این جدایی میتواند باعث تفرقه و نابودی شود. در کل، شعر به حس عمیق عشق و درد جدایی میپردازد و تضادهای ناشی از آن را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باز پیمان بست دل با دلبری پیمان گسل
سحر چشمش چشمبند و بند زلفش جانگسل
دوست کش، بیگانهپرور، دیرجوش و زودرنج
سستپیمان، سختدل، مشکلپسند، آسانگسل
در نگاه تند چون قاتل ز مجرم جان ستان
در عطای بوسه چون سیر از گرسنه نانگسل
لفظ آتشبار او یاسآور و امّیدسوز
نرگس بیمار او دردافکن و درمانگسل
غمزهاش در دلبری یغماگر و مردمفریب
طرهاش در کافری تقویکش و ایمانگسل
دست هجرش فرش عیش و صفحهٔ شادینورد
شور عشقش بیخ عمر و رشتهٔ عمرانگسل
انبساط روح را با جوهر حرمانزدای
ارتباط وصل را با خنجر هجرانگسل
لعل گوهرریز او گاه سخن مرجانفروش
مژهٔ خونریز او وقت غضب شریانگسل
نیست دل ز ایران گسستن خوش ولی ترسم «بهار»
دل ز ایران بگسلد زین فتنهٔ ایرانگسل