میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود
من این میانه شدم کشته این چه کاری بود
در این شعر، شاعر حسرت و درد عشق خود را بیان میکند. او میان عشق و فقدان گرفتار شده و از بیوفایی معشوق و مرگ نزدیک به خود سخن میگوید. شاعر احساس میکند که اگر قدر و ارزشی در عشقش وجود داشت، معشوق او را نمیرانید. او به زیبایی معشوق اشاره میکند که جذاب و فریبنده است. همچنین از قمار جهل و نادانی سخن میگوید و از آتش تمدن و خرابیهایی که برای روابط انسانی به همراه داشته، گلایه میکند. در نهایت، شاعر آرزو میکند که در فضایی آرام و بهاری، همراه معشوقش میتواند از زندگی لذت ببرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود
من این میانه شدم کشته این چه کاری بود
تو بیوفا و اجل در قفا و من بیمار
بمردم از غم و جز این چه انتظاری بود
مرا ز حلقهٔ عشاق خود نمیراندی
اگر به نزد توام قدر و اعتباری بود
در آفتاب جمال تو زلف شبگردت
دلم ربود و عجب دزد آشکاری بود
به هر کجا که ببستیم باختیم ز جهل
قمار جهل نمودیم و خوش قماری بود
تمدن آتشی افروخت در جهان که بسوخت
ز عهد مهر و وفا هرچه یادگاری بود
بنای این مدنیت به باد میدادم
اگر به دست من از چرخ اختیاری بود
میی خوریم به باغی نهان ز چشم رقیب
اگر تو بودی و من بودم و بهاری بود