غزلیات

شمارهٔ ۵۴

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

راستی روی نکویش به گلستان ماند

خط و خالش به گل و سبزه و ریحان ماند

۲

نه همینش دو رخ تازه بود، چون گل سرخ

که دهانش به یکی غنچهٔ خندان ماند

۳

دستگاهی که در آنجا نبود حوروَشی

گر همه باغ بهشت است به زندان ماند

۴

چه کنم گر به غمت شُهره نباشم در شهر

عشق در دل نتوان گفت که پنهان ماند

۵

تجربت شد که ز هجران نتوان رَست به صبر

زان که دردی‌ست صبوری که به درمان ماند

۶

هرکه را نیست به دل عشق و به سر سودایی

حیوانی است منافق که به انسان ماند

۷

نه عجب گر بچکد خون دل از چشم بهار

پیش آن غمزهٔ خونین که به پیکان ماند

۸

خطهٔ دلکش بجنورد بهشتی است دریغ

کز خراسان بود و هم به خراسان ماند

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار