راستی روی نکویش به گلستان ماند
خط و خالش به گل و سبزه و ریحان ماند
در این شعر، شاعر به زیبایی و جاذبه محبوبش اشاره میکند و میگوید که چهرهاش همچون گل سرخ و لبهایش همچون غنچهای خندان است. او بیان میکند که حتی اگر بهشت را نیز در دسترس داشته باشد، بدون محبوبش در زندان است. شاعر از درد عشق و غم جدایی صحبت میکند و میگوید که نمیتواند عشق را پنهان کند، زیرا عشق واقعی در دل میماند. او به کندی و سختی صبوری در برابر این درد اشاره میکند و میگوید که کسانی که عشق در دل ندارند، به نوعی شبیه به حیواناتند. در پایان، شاعر از زیبایی خطه بجنورد یاد میکند و حسرت میخورد که این زیبایی در خراسان باقی مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
راستی روی نکویش به گلستان ماند
خط و خالش به گل و سبزه و ریحان ماند
نه همینش دو رخ تازه بود، چون گل سرخ
که دهانش به یکی غنچهٔ خندان ماند
دستگاهی که در آنجا نبود حوروَشی
گر همه باغ بهشت است به زندان ماند
چه کنم گر به غمت شُهره نباشم در شهر
عشق در دل نتوان گفت که پنهان ماند
تجربت شد که ز هجران نتوان رَست به صبر
زان که دردیست صبوری که به درمان ماند
هرکه را نیست به دل عشق و به سر سودایی
حیوانی است منافق که به انسان ماند
نه عجب گر بچکد خون دل از چشم بهار
پیش آن غمزهٔ خونین که به پیکان ماند
خطهٔ دلکش بجنورد بهشتی است دریغ
کز خراسان بود و هم به خراسان ماند