سر آزادهٔ ما منت افسر نکشد
تن وارستهٔ ما حسرت زیور نکشد
این شعر بیانگر فلسفهای عمیق در مورد ارزشهای انسانی، عشق و تسلیم در برابر حق است. شاعر به سختیهای زندگی و عدم وابستگی به مادیات اشاره میکند و بر این باور است که در حالت فقر و تهیدستی، باید به معنویات توجه کرد. او میگوید که با وجود فقر، میتوان در قصر غنا زندگی کرد و ناز و منت دیگران را تحمل نکرد. همچنین به دوستی و همرنگی با شخصیتهای بزرگ تاریخی مثل خضر و ابراهیم اشاره میکند و بر اهمیت تسلیم به اراده حق و پرهیز از غمهای بیهوده تاکید دارد. در نهایت، شاعر از خواننده میخواهد که به سوی حق حرکت کنند و از زندگی مادی و دنیوی دوری کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سر آزادهٔ ما منت افسر نکشد
تن وارستهٔ ما حسرت زیور نکشد
ما فقیران تهیدست ز خود بیخبریم
جز سوی حق دل ما جانب دیگر نکشد
ما گداییم ولی قصر غنا منزل ماست
هر که شد همدم ما منت قیصر نکشد
خضر ماییم که خاک ره ما آب بقاست
هر که شد همره ما ناز سکندر نکشد
تا که ما راست سر رشتهٔ تسلیم به دست
بادپای فلک از رشتهٔ ما سر نکشد
پدر دهر چو در مهد صفا بیند طفل
ناز او را کشد آنگونه که مادر نکشد
بشتابید سوی حق که نگردد منعم
تا گدا رخت به درگاه توانگر نکشد
کی کند سیر گلستان صفا، ابراهیم
تا ز تسلیم و رضا رخت در آذر نکشد
هر دلی را نبود تاب غم عشق، «بهار»
تا دلاور نبود بار دلاور نکشد