غزلیات

شمارهٔ ۴۷

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد

این باشد آن نباشد آن باشد این نباشد

۲

با انگبین لبت را سنجیده‌ام مکرر

شهدی که در لب توست در انگبین نباشد

۳

قومی به فکر مشغول قومی به دین گرفتار

غافل که آنچهجویند در کفر و دین نباشد

۴

در نکتهٔ دهانت هر کس کند گمانی

تا تو سخن نگویی کس را یقین نباشد

۵

ماه فلک ز حسنت خواهد برد نصیبی

ورنه همیشه سیرش گرد زمین نباشد

۶

خواهم سر ارادت سایم بر آستانت

شرمنده‌ام که چیزیم در آستین نباشد

۷

یابد ز دام زلفش صید دلم رهایی

گر چشم صیدگیرش اندر کمین نباشد

۸

با ترکتاز چشمش نیکو مقاومت کرد

حقا که چون دل من حصنی حصین نباشد

۹

گفتم بهار مسکین خواهد گلی ز باغت

گفتا خزان رسیده است گل بعد از این نباشد

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار