دل از تطاول زلف نگار جان نبرد
چو مارگیر کز آسیب مار جان نبرد
در این شعر، شاعر به بیان دردها و مشکلات عاشقانه و فلسفی پرداخته است. او میگوید دل به عشق نگار تسلیم شده و مانند یک مارگیر، در مقابل آسیبهای عشق و زخمهای آن تسلیم است. زلف محبوب، مانند دامی است که دل را به خود میکشد و هیچ کس نمیتواند از این تیر عشق جان سالم به در ببرد. شاعر از عارفان میخواهد که نادانی را به خود راه ندهند؛ زیرا حقیقت را نمیتوان نادیده گرفت. او همچنین به مفاهیمی چون افتادگی در عشق، نیاز به راهنمایی از شخصیتهای افسانهای مانند سیمرغ، و رندی در مقابل زهد و تقوی اشاره دارد. در پایان، شاعر اشاره میکند که در این زمانه، فضیلت و دانش نزد اهل فضل بیفایده شدهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل از تطاول زلف نگار جان نبرد
چو مارگیر کز آسیب مار جان نبرد
به صیدگاه دل آن زلف خم بهخم دامیست
که از علایق او یک شکار جان نبرد
دلا تجاهل عارف گزین که صاحب ذوق
محقق است کزین روزگار جان نبرد
بدان تبختر شاهانه گرگشاید رخ
پیادهایست کز او یک سوار جان نبرد
سلاح عاشقی افتادگیست ورنه کسی
به پهلوانی ازین کار زار جان نبرد
به رهنمایی سیمرغ بست باید دل
وگرنه رستم از اسفندیار جان نبرد
سلامت ارطلبی کفرگوی و رندی کن
که زهد و تقوی از این گیرودار جان نبرد
بگو به ساقی مجلس به باده افیون ریز
وگرنه هیچ کس از این خمار جان نبرد
بر اهل فضل جهان سردگونه شد دانم
کزین خزان فضیلت بهار جان نبرد