غزلیات

شمارهٔ ۴۱

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

رخ تو دخلی به مه ندارد

که مه دو زلف سیه ندارد

۲

به هیچ وجهت قمر نخوانم

که هیچ وجه شبه ندارد

۳

بیا و بنشین به کنج چشمم

که کس در این گوشهره ندارد

۴

نکو ستاند دل از حریفان

ولی چه حاصل نگه ندارد

۵

حریف کم‌ظرفز رویمعنی

بود سبویی که ته ندارد

۶

حدیث حال تبه چه داند

کسی که حال تبه ندارد

۷

بیا به ملک دل ار توانی

که ملک دل‌، پادشه ندارد

۸

عداوتینیستقضاوتینیست

عسس نخواهد، سپه ندارد

۹

یکیبگوید بهآنستمگر

بهار مسکین گنه ندارد

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار