رخ تو دخلی به مه ندارد
که مه دو زلف سیه ندارد
در این شعر، شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و بیان میکند که چهره او هیچ شباهتی به ماه ندارد، زیرا ماه نیز زیباییهایی ندارد. شاعر از معشوق میخواهد که در گوشهٔ چشمش بنشیند، چون هیچکس به آنجا دسترسی ندارد. او میگوید که دل نباید از حریفان گرفته شود، زیرا این کار هیچ فایدهای ندارد. همچنین، نسبت به حریفان ناسازگار و کم ظرف، میگوید که آنها مانند سبویی هستند که ته ندارد. شاعر به کسانی که حالشان خراب است، یادآوری میکند که آنها نمیتوانند از حال تبه دیگران باخبر شوند. او دعوت میکند تا اگر امکان دارد، به قلمرو دل او بیایند، زیرا این قلمرو مانند پادشاهی است که حاکم ندارد. در نهایت، شاعر از عدم قضاوت و عداوت سخن میگوید و صادقانه اشاره میکند که مسکین بهار، گناهی ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رخ تو دخلی به مه ندارد
که مه دو زلف سیه ندارد
به هیچ وجهت قمر نخوانم
که هیچ وجه شبه ندارد
بیا و بنشین به کنج چشمم
که کس در این گوشه ره ندارد
نکو ستاند دل از حریفان
ولی چه حاصل نگه ندارد
حریف کمظرف ز روی معنی
بود سبویی که ته ندارد
حدیث حال تبه چه داند
کسی که حال تبه ندارد
بیا به ملک دل ار توانی
که ملک دل، پادشه ندارد
عداوتی نیست قضاوتی نیست
عسس نخواهد، سپه ندارد
یکی بگوید به آن ستمگر
بهار مسکین گنه ندارد