ملک جهان چون سویس باغ ندارد
لالهٔ باغ سویس داغ ندارد
شاعر در این شعر به زیباییهای باغ سویس و شادی مردم آنجا اشاره میکند، اما در عین حال دلخوشیها و زیباییهای ایران را ناچیز میشمارد. او از غم و افسردگی خود به دلیل وضعیت ایران میگوید و اشاره میکند که در میان شادیها و زیباییهای دیگر نقاط، دل ایرانیان غمگین و بیقرار است. شاعر تأکید میکند که در سرزمینی اینچنین پرنور و شاد، او تنها کسی است که به خاطر ایران و غم آن دچار افسردگی است و جایی برای ابراز احساسات و سرود عشق نمیبیند. به طور کلی، شعر ندامت و حسرت شاعر را از دوری و وضعیت نامناسب ایران نشان میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ملک جهان چون سویس باغ ندارد
لالهٔ باغ سویس داغ ندارد
جز دل ایرانیان خسته درین ملک
یک دل غمگین کسی سراغ ندارد
مست نشاطند خلق و جز من بیمار
کیست که دایم به کف ایاغ ندارد
یک دل افسرده در تمام ژنو نیست
یک گل پژمرده هیچ باغ ندارد
وادی بیآب و سنگلاخ نیابی
غیر گلستان و باغ و راغ ندارد
شهر و ده اینجاست غرق نور ولیکن
مرکز ایران به شب چراغ ندارد
بلبل گویا به باغ گرم سرود است
لاشخور و کرکس و کلاغ ندارد
عاشق آزرده از رقیب نباشد
بلبلش آشفتگی ز زاغ ندارد
از غم ایران دلم گرفته بهنوعی
کز پی درمان خود فراغ ندارد
جای غزل گفتن بهار همینجاست
حیف که مسکین ملک دماغ ندارد