نکاهدم بار، فزایدم درد
نخواهدم یار، چه بایدم کرد
این شعر درباره احساس درد و ناراحتی شاعر است. او از معشوق خود دور است و در نتیجه، غم و اندوه بر او سایه افکنده. شاعر در مسیر زندگی به مشکلات و موانع برخورد کرده و احساس میکند که زمان و دنیا او را از آنچه میخواهد دور کردهاند. او با وجود تمام اندوهی که دارد، به استقلال و وفاداری به وطنش افتخار میکند و از آنچه که در زندگی گرفته شده، ناامید نیست. در نهایت، درد و غمش فزاینده و عمیق است و هیچ راهی برای کاهش آن نمیبیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نکاهدم بار، فزایدم درد
نخواهدم یار، چه بایدم کرد
غبار راهی، شدم که گاهی
زکوی دلدار برآیدم گرد
به هرکجا بخت کشاندم رخت
سپهر دوّار نمایدم طرد
فلک چو بازی به گرم تازی
فشاردم خوار ربایدم سرد
جهان به دستان درین گلستان
خلاندم خار نمایدم ورد
کجا شوم پیش غمم شود بیش
تن آیدم زار رخ آیدم زرد
گر از غم نان به لب رسد جان
ز خوان اغیار نشایدم خورد
به لعب دشمن کجا دهم تن
اگر دو صد بارگشایدم نرد
قسم به ایران کزین امیران
یکی به دیدار نیایدم مرد
بهار مضطر خمش کزین درد
نکاهدم بار فزایدم درد