شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ
این شعر به تبیین احساسات عمیق و حقیقتهای روحانی میپردازد. شاعر خود را شمعی میداند که تنها مشعلهای برای دل است و در شب تا صبح فقط گریهای جانسوز دارد. او میگوید معنی دیدار تنها یک افسانه است و وعدههای مرموزی در پس پرده وجود دارد. در مورد مقدس بودن جستجوی خدا، به حاجیای اشاره میکند که تنها از سنگهای بیارزش شرف کسب میکند. شاعر بیان میکند که برای بهدستآوردن دانش واقعی و کرامات، باید مردانگی و عشق را بیاموزی. روزی که کسی با نگاهی دل را نوازش دهد، باید عمر را همان روز حساب کند. او به انتقادی از جامعه و مدارس میپردازد که به جای علم واقعی، تنها بدآموزی میآموزند. در نهایت، شاعر میگوید که از عمر، بهار اصلی تنها در دیدار چهره محبوب و دلافروز خلاصه میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ
افسانه بود معنی دیدار که دادند
در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ
حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد
از پارهٔ سنگی شرفاندوز و دگر هیچ
خواهی که شوی باخبر ازکشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
روزی که دلی را به نگاهی بنوازند
از عمر حسابست همان روز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی که بهین پیشهورانش
گهواره تراشند و کفندوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
خواهد بَدَل عمر، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دلافروز و دگر هیچ