در پایش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت
تا خون من نریخت ز من دست برنداشت
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید. او به شدت تحت تأثیر نگاه محبوبش قرار گرفته و احساس میکند که هیچ تلاشی برای به دست آوردن عشق او موثر نبوده است. شاعر اشاره میکند که بیسر بودن و نداشتن هدف، باعث میشود انسان نتواند به درستی مبارزه کند و در نتیجه، افراد بدون هدف به زمین میافتند. او احساس میکند که حتی اگر در خون غوطهور شود، محبوبش تهدیدی برای او ندارد و اشک و گریهاش فایدهای ندارد. در نهایت، شاعر دو گزینه را پیشنهاد میدهد: یا مرگ یا وصال، و میگوید کسانی که از مرگ دوری میکنند، در واقع به فراموشی خواهند رفت. او جانش را به خاطر عشق فدای محبوبش میکند و از او درخواست میکند تا ببخشد که بیشتر از این نتوانسته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در پایش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت
تا خون من نریخت ز من دست برنداشت
دل خون شد از نگاهش وبر خاک ره چکید
بیچاره بین که طاقت یک نیشتر نداشت
چون سر نداشتیم عبث دست و پا زدیم
آری ز پا فتاد هرآن کس که سر نداشت
در خون طپیدنم ز دل زار خویش بود
ورنه خدنگ ناز تو چندان خطر نداشت
ازگریهسود نیست کهمنخود بهچشم خویش
دیدم که هیچ گریه و زاری اثر نداشت
یا مرگ یا وصال که فرهادکوه کن
در عاشقی جز ایندو خیالی دگر نداشت
گمنام زیست هرکه ز مرگ احترازکرد
جاوید ماند آنکه ز مردن حذر نداشت
جانی که داشت کرد نثار رهت «بهار»
جانا بر او ببخش کزین بیشتر نداشت