قدرت شاهان ز تسلیم فقیران بیش نیست
قصر سلطان امنتر ازکلبهٔ درویش نیست
این اشعار بیانگر مفاهیم عمیق و فلسفی در مورد قدرت، عشق و جایگاه انسان در جهان هستند. شاعر تأکید میکند که قدرت شاهان تنها به خاطر تسلیم فقیران است و قصر سلطان امنیتی بیشتر از کلبه درویش ندارد. او عشق را به عنوان نیرویی بیبدیل معرفی میکند که میتواند انسان را به مرز رهایی و محبت برساند. شاعر همچنین به بیثباتی دنیا و فریبندگی او اشاره کرده و از مغتنم شمردن عشق و رفاقت در زندگی سخن میگوید. او نشان میدهد که وابستگی به دنیا و ثروت به هیچ وجه اطمینانآور نیست و در نهایت انسان باید به دنبال درک عمیقتری از هستی و خودشناسی باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قدرت شاهان ز تسلیم فقیران بیش نیست
قصر سلطان امنتر ازکلبهٔ درویش نیست
طاهر آن دامان کزو دست امیدی دور نه
قادر آن سلطان کزو قلب فقیری ریش نیست
گر ز خون من نگین شاه رنگین میشود
گو بریز این خون که مقدار نگینی بیش نیست
برکس ای قاضی به خون من منه بهتان ازآنک
قاتل من در جهان جز عشق کافرکیش نیست
ای صبا با خسرو خوبان بگو درد فراق
بر دل من کمتر از اینحبسو اینتشویش نیست
گر دلت با من نباشد قصرتجریش است بند
ور دلت با من بود زندان کم از تجریش نیست
در صفوف واپسین جا داد یارم ورنه کس
زین رقیبان درصف عشق وی ازمن پیش نیست
دل به اقبال جهان ای صاحبدولت مبند
کاین جهان در اختیار عقل دوراندیش نیست
نعمت او بیتغیر، امن او بیانقلاب
راحت او بیتزاحم، نوش او بینیش نیست
تجربت کردم رهی سوی سرای عافیت
راستتر زین ره که من بگرفتهام در پیش نیست
من نیام مسعود و بواحمد ولی زندان من
کمتر از زندان نای و قلعهٔ مندیش نیست
گر توئی انسان «بهار» اندوه نوع خویش دار
ورنهحیوانهم نیابی کاو به فکر خویش نیست