غممخور جانا در اینعالم که عالم هیچ نیست
نیستهستیجز دمیناچیز و آندمهیچنیست
این شعر به بیان عدم اهمیت و بیارزشی دنیای مادی و زندگی انسانی میپردازد. شاعر میگوید که تمامی چیزها در این عالم در نهایت چیزی جز «هیچ» نیستند. هستی، عمر و احساسات انسان (شادی و غم) نیز در اصل ناچیز و بیمعنا به نظر میرسند. او تأکید میکند که اگر به حقیقت بنگریم، تمام پدیدهها و تجربیات در این جهان، بیمعنا و ناپایدار هستند. در نتیجه، به جای غم خوردن، باید خوش باشیم، زیرا شادی و غم نیز در نهایت فاقد ارزش واقعیاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غممخور جانا در اینعالم که عالم هیچ نیست
نیستهستیجز دمیناچیز و آندمهیچنیست
گر بهواقع بنگری بینی که ملک لایزال
ابتدا و انتهای هر دو عالم هیچ نیست
بر سر یک مشت خاک اندر فضای بیکنار
کر و فر آدم و فرزند آدم هیچ نیست
در میان اصلهای عام جز اصل وجود
بنگری اصلی مسلم و آن مسلم هیچ نیست
دفتر هستی وجود واحد بیانتها است
حشو این دفتر اگر بیش است اگر کم هیچ نیست
در سراپای جهان گر بنگری بینی درست
کاین جهان غیر از اساس نامنظم هیچ نیست
چیزی از ناچیز را عمر و زمان کردند نام
زندگی چیزی ز ناچیز است و آن هم هیچ نیست
عمر، در غم خوردن بیهوده ضایع شد «بهار»
شاد زی باری که اصلا شادی و غم هیچ نیست