شیرینلبی که آفت جانها نگاه اوست
هرجا دلیست بستهٔ زلف سیاه اوست
این شعر درباره عاشقانهای عمیق و دردناک است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و موانع و مشکلاتی که عشق به وجود میآورد را بیان میکند. او از زلف و چهره معشوق سخن میگوید و احساسات عاشقانهاش را با بیان معانی عمیق و پیچیده ابراز میکند. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که عشق و وابستگی به معشوق منجر به درد و رنج میشود و این وضعیت برای او نگرانکننده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شیرینلبی که آفت جانها نگاه اوست
هرجا دلیست بستهٔ زلف سیاه اوست
کردم سراغ دل ز مقیمان درگهش
گفتند رو بجوی مگر فرش راه اوست
گویند یار خون دل خلق میخورد
وان لعل سرخ و دست نگاربن کواه اوست
او پادشاه کشور حسنست و ما اسیر
وآن زلف پر خم و صف مژگان سپاه اوست
گفتم به قتل من چه بود عذر آن نگار؟
گفتند خوی سرکش او عذرخواه اوست
گفتم بغیر عشق چه باشدگناه من
گفتند زندگانی عاشق گناه اوست
جانا بهار صید زبانبستهایست لیک
چیزی که مایهٔ نگرانی است آه اوست