تو اگر خامی و ما سوخته، توفیر بسی است
شعلهٔ عشق نه گیرندهٔ هر خاروخسی است
این شعر به موضوعاتی چون عشق، دلسوختگی و جستجوی حقیقت میپردازد. شاعر در ابتدا به تفاوت میان جوانی خام و تجربه افراد سوخته دل اشاره میکند و بیان میکند که عشق واقعی تنها به انسانهای خاصی تعلق دارد. سپس به درمان دلسوختگان اشاره میکند که تنها با وجود شخصی خاص میسر است. او همچنین از سرگشتگی مردم و جستجوی آرامش صحبت میکند و میگوید که هر کس در این دنیا به نوعی در جستجوی آرامش و حقیقت است. به طور کلی، این شعر به کاوش درونی و تلاش برای یافتن معنا در زندگی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو اگر خامی و ما سوخته، توفیر بسی است
شعلهٔ عشق نه گیرندهٔ هر خاروخسی است
هر طبیبی نکند چارهٔ این مردهدلان
که دوای دل ما درکف عیسینفسی است
گر دل سوخته ره برد به جایی نه عجب
سوی حق راهبر موسی عمران، قبسی است
کاروانی است پراکنده و سرگشته ولیک
خاطر گمشدگان شاد به بانگ جرسی است
طفل راگوشهٔ گهواره جهانی است فراخ
همه آفاق بر همت مردان قفسی است
ای توانگر تو به زر شادی و دانا به ضمیر
هر کسی را به جهان گذران ملتمسی است
شهر ما با عسس و محتسب از دزد پر است
ایخوش آن شهر که در باطن هر کس عسسی است
سالها حلقه زدم بر در این خانه «بهار»
بود ظنم به همه عمر که در خانه کسی است