غم طوقی از آهن شد و برگردنم آویخت
چون ژندهٔ درویش، بلا در تنم آویخت
در این شعر، شاعر با تصویرسازیهای عاطفی و زبانی به توصیف غم و رنج خود میپردازد. او میگوید که غم مانند طوقی از آهن بر گردن او آویخته شده و او را به تعبیر درویشی بینوا در آورده است. دستش در گردن دلدارش است، ولی با خجالت و اندوه شکسته شده. او حسرت و دلتنگی خود را در مورد این طفل که روزی دلش را شاد کرده بود، ابراز میکند که اکنون از چشمش افتاده و در دامنش آویخته شده است. شاعر همچنین از بیخبری و حسادت مردم میگوید که به دور و برش شورش ایجاد کرده و دلش را آزرده است. دل او از آرزوها و خواستههایش خالی شده و عواطف منفی او را احاطه کردهاند. او با استفاده از تشبیهات زیبا، از درد و رنج کلام خود سخن میگوید و خود را در قفس غم و اندوه توصیف میکند. در نهایت، به نقل از افکار حریفان و احساسات حلاجگونهاش، شاعر از دنیای تاثیرگذار و ناامن اطرافش و اثراتی که بر روح و جانش گذاشته میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غم طوقی از آهن شد و برگردنم آویخت
چون ژندهٔ درویش، بلا در تنم آویخت
درگردن دلدار نیاویخته، دستم
بشکست به صد خواری و در گردنم آویخت
آن طفل که پروردهٔ دل بود چو اغیار
افتاد ز چشم من و در دامنم آویخت
بدگوبی جهال به بوم و برم آشفت
بیغارهٔ حساد به پیرامنم آویخت
ببرید طبیعت ز هواهای دلم سر
وآورد ویکایک به سر برزنم آوبخت
بلبلصفت آفات سخن گفتن شیرین
در خانه و در لانه و درگلشنم آویخت
چون منطق شیرین مرا دید زمانه
از طاق فلک در قفس آهنم آویخت
بگداخت تنم شمعصفت وین دل سوزان
چون شعلهٔ فانوس به پیراهنم آوبخت
هر چیزکزان بیش دلم داشت تنفر
چون پردهٔ تاری به در روزنم آوبخت
تاربکی افکار حریفان چو حجابی
گرد آمد و درییش دل روشنم آوبخت
حلاج صفت، تا ز چه گفتم سخن حق
از دار بلا این فلک ریمنم آویخت