خامشی جُستم که حاسد مرده پندارد مرا
وز سر رشگ و حسدکمتر بیازارد مرا
شاعر در این شعر به احساس Isolation و دردهای درونی خود اشاره میکند. او به خاموشی و سکوت روی میآورد تا از حسد دیگران در امان باشد، اما این سکوت او را به موجودی مرده مانند تبدیل کرده است. او بیان میکند که دیگران از چشم بد میترسند، ولی او از چشم خوب و نیکو میهراسد. شاعری که مرگش میتواند زندگی دوبارهای به خیال او ببخشد، نالههایش را در دل نگه داشته و خواهان مرگ است تا از دردش رهایی یابد. در آخر، او به ناامیدی شدیدش از زندگی و قطع همه امیدها اشاره میکند و احساس میکند که این ناامیدی او را به مرگ نزدیکتر میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خامشی جُستم که حاسد مرده پندارد مرا
وز سر رشگ و حسدکمتر بیازارد مرا
زنده درگور سکوتم من، مگر زین بیشتر
روزگار مردهپرور خوار نشمارد مرا
مردمان از چشم بد ترسند و من از چشم خوب
حق ز چشم خوب مهرویان نگهدارد مرا
مرگ شاعر زندگیبخش خیال اوست کاش
این خموشی در شمار مردگان آرد مرا
سینهام زآه پیاپی چاک شد، کو آن طبیب
کز تشفی مرهمی بر سینه بگذارد مرا
تا مگر تأثیر بخشد نالههای زار من
آرزوی مرگ حالی بستهلب دارد مرا
شد امید از شش جهت مقطوع و نومیدی رسید
بو که نومیدی به دست مرگ بسپارد مرا