همی نالم به دردا، همی گریم به زارا
که ماندم دور و مهجور، من از یار و دیارا
شاعر در این شعر از درد و غم فراق یار و دوری از دیار خود مینالد. او از منشأ خود، خراسان، یاد میکند و احساس میکند که به فردی دیگر تبدیل شده و به شدت نگران و نزار است. از طرفی، به تجربههای خود در شهر ری اشاره میکند و میگوید که هیچ بهرهای از این شهر نبرده و فقط عذابهایی جانی کشیده است. در نهایت، در حسرت و ناامیدی از زندگی در این شهر صحبت میکند و خود را در شرایطی ضعیف و محکوم مییابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
همی نالم به دردا، همی گریم به زارا
که ماندم دور و مهجور، من از یار و دیارا
الا ای باد شبگیر، ازین شخص زمینگیر
ببر نام و خبر گیر، ز یار نامدارا
چو رفتم از خراسان، به دل گشتم هراسان
شدم شخصی دگرسان، خروشان و نزارا
به ری در نام راندم، حقایق برفشاندم
ولیکن دیر ماندم، شده زینروی خوارا
نجستم نام ازین شهر، فزودم وام از این شهر
نبردم کام ازین شهر، به جز عیش مرارا
بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا
پلیدا شوم شهرا، ضعیفا شهریارا