دریغا که بگذشت عهد جوانی
درآمد ز در پیری و ناتوانی
در این شعر، شاعر حسرت میخورد که دوران جوانیاش سپری شده و به جای آن پیری و ناتوانی وارد زندگیاش شده است. او از جوانی که در راه وطنش مبارزه کرده، یاد میکند و بیان میکند که با گذشت زمان، وطنش دچار آشفتگی و بحران شده است. شاعر به حوادث تاریخی ایران اشاره دارد، از جمله مشروطهخواهی و جنگها که بر کشور تأثیرات منفی گذاشتهاند و باعث از بین رفتن فضایل و اصول گذشته شدهاند. او از قیامهای مختلف، مانند قیام ستارخان و تحرک جوانان در جهت دفاع از وطن صحبت میکند و به مقاومت مردم در برابر ظلم و فساد اشاره میکند. در نهایت، او توصیف میکند که چگونه جوانان و دلیران در برابر دشمنان ایستادگی کردند و تلاش کردند تا کمکی به بهبود اوضاع کشور کنند. در مقابل این قهرمانیها، بدبختی و نکبت ناشی از حکومت ستمگرانه را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دریغا که بگذشت عهد جوانی
درآمد ز در پیری و ناتوانی
جوانی به راه وطن دادم از کف
دریغا وطنرفتو طیشد جوانی
وگر بازگردد وطن بار دیگر
نیارد جوانی به ما ارمغانی
دو ده ساله بودم که آشفت ایران
برآمد ز ری بانگ عالی و دانی
به مشروطه بر پیشوایان شیعه
بدادند فتوی و گشتند بانی
دو سال دگر انقلابی بپا شد
که شه عهد بشکست در ملکرانی
سپس فتنه نو شد به هنگام شوستر
کجا بد تزار اندر آن فتنهبانی
سه سال دگر جنگ بینالملل زد
شرار از اقاصی جهان تا ادانی
ببود آن محن تا به شش سال قائم
جهان گشته ویران و مخلوق فانی
تبه گشت آداب و گم شد فضایل
کهن شد اصول و نگون شد مبانی
غمی گشت ایران که دشمن درآمد
ز هر سو درین کشور باستانی
بپا خاست ستار و گردش جوانان
ز ارانی و آذر آبادگانی
به ستارخان حملهور شد شه، اما
بر او چیره شد جیش ستارخانی
بهم یار گشتند مردان کشور
خراسانی وگیلی و اصفهانی
ز ناگه به هرسو غریوی برآمد
ز نیریزی و لاری و بهبهانی
دو لشگر ز رشت و سپاهان برآمد
به تنبیه شه کرده با هم تبانی
برآن پیشوا یپرم و نصر دولت
بر این پیشوا دودهٔ ایلخانی
دلیران و آزادمردان گیتی
زگرجی و ارانی و ایروانی
شده همعنان با جوانان ایران
همهدستشسته ز جان و جوانی
پیدفع اینهر دو لشگر برون شد
ز ری لشگر شاه خونریز جانی
بریگاد قزاق خونخوار کرده
به سرباز سیلاخوری همعنانی
ز خون وطندوستان مست یکسر
چو میخواره از بادهٔ ارغوانی
به بادامک اندر فتادند برهم
ز خون، دشت در گشته حمراءقانی
یکی جسته رزم از پی سود کشور
دگر جسته رزم از پی بیستگانی
یکی را به سر کبر و دل پر معونت
یکی را بهسر عشق و دل بر معانی
یکی در ره منفعت گشته کشته
دگر در ره مملکت گشته فانی
یکی را به کف ساز و برگی مکمل
ز خمپاره و توپ و دیگر مبانی
ولی این دگر را نه برگ و نه سازی
جز امید اصلاح و دیگر امانی
یکی دور زد بخشی از جیش ملی
کش آمد به کف شهر از آن قهرمانی
تهی کرد قزاق ازین دور، میدان
که آمد به سر دورش از ناتوانی
ببستند سنگر به هرکوی و برزن
دم توپشان کرده آتشفشانی
ز سنگر گذر کرد تیر مجاهد
چو تیر تهمتن ز درع کشانی
به پیرامن مجلس و مسجد آنگه
مصافیقوی رفت چونان که دانی
ری آمد به چنگ دلیران کجا بود
از آزاد مردانشان پشتبانی
وزانپسبهمجلس نشستند و آمد
ز مردم بر ایشان درود وتهانی
چو شه دید ازینگونه نکبت روان شد
به زرگنده از قصر صاحبقرانی