روزگار آشفتگی دارد بسر، کو همدمی
تا ز فیض صحبتش خاطر بیاساید دمی
این شعر بیانگر احساسات عمیق و درونی شاعر در دوران آشفتگی و بیثباتی است. او در جستجوی همدمی است تا از طریق صحبت با او آرامش پیدا کند. تصویرهایی از آتش و دود، و تمنا برای مکانی امن و دوستانه، نشاندهنده ناامیدی و نیاز به آرامش است. شاعر آرزو میکند که خداوند یاری دهد که در برابر چالشها و نامحرمان محافظت کند. او از هجران و درد دل خود سخن میگوید و به یاد موسی و عصای او میافتد که میتواند شر فرعون را دفع کند. در نهایت، شاعر در تأملی عمیق به یاد دوستان و آشنایان خود میافتد و از دوری آنها غمگین است. تصویر چای و لحظات ناب آن دوران نیز نشاندهنده دلتنگی و یادآوری خاطرات شیرین است. همه اینها در یک فضای شاعرانه، غم و امید را به هم پیوند میزنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روزگار آشفتگی دارد بسر، کو همدمی
تا ز فیض صحبتش خاطر بیاساید دمی
آتش و ابر و دم و دودست پیدا در افق
کو مقامی امن و جایی محرم و دود و دمی؟
از خدا خواهم اطاق قبلی و یاری سه چار
خادمی محرم که خواهد عذر هر نامحرمی
بست مشکآلوده جوشان از بر شاخ کهور
به که از کین بر گلوی نیزه بندی پرچمی
خلق را زینسو مشرف کن گرت هست آرزو
بیتغیر عالمی و بیتبدل آدمی
هجر فرهادش به دل هر لحظه خنجر میزند
خود گرفتم شد بهار از حفظ صحت رستمی
جای موسی خالی است وآن عصای موسوی
تا که فرعون کسالت را ببلعد در دمی
موسیا ز انوار یزدان یک قبس ما را فرست
چون اناالحق زان همایون شعله بشنیدی همی
ای شبان وادی ایمن چو گشتی بهرهمند
زان درخت شعلهور فکر برادر کن کمی
چون سحرگاهان نهادی سر به محراب نماز
بهر قلب ما فرست از دود آهی مرهمی
یاد لطف صحبت اخوان درخشد در دلم
چون چراغ روشنی در جایگاه مظلمی
بس که خوردم چایی دم ناکشیده در سویس
آبم افتد در دهان از یاد چای پر دمی
وز غم نادیدن همصحبتان محترم
مردمان چشم من بستند حلقهٔ ماتمی