ای خواجه به جز سیم و زر چه داری؟
چون علم نداری دگر چه داری؟
این شعر به یک خواجه میگوید که او تنها به ثروت خود افتخار نکند، زیرا بدون علم و هنر ارزش زیادی ندارد. شاعر تأکید میکند که زر و سیم در دنیای بیعلم و بیهنر ارزشی ندارند و بدون دانش، تمامی داراییها بیمعنا میشوند. او از خواجه میپرسد که به جز داراییهای مادی، چه چیز دیگری دارد و به نکات اخلاقی و انسانی نیز اشاره میکند. این شعر به نوعی نقد اجتماعی است و خواجه را به تأمل در ارزشهای واقعی زندگی وادار میسازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای خواجه به جز سیم و زر چه داری؟
چون علم نداری دگر چه داری؟
زر وگهرت را اگر ستانند
ای خواجهٔ والاگهر چه داری؟
از علم شود خاک بیهنر زر
بنگر که ز علم و هنر چه داری؟
آن قصرتورا علم بوده معمار
در وی تو به جز خواب و خور چه داری؟
وان باغ تو را ذوق بوده طراح
خیره تو در آن گام بر چه داری؟
این سیم و زرت مردهریگ بابست
از بابت خوبش ای پسر چه داری؟
گویی پدرم داشت علم و دانش
از دانش و علم پدر چه داری؟
گر زر ز رواج اوفتد بناگاه
تو بهر خورش ماحضر چه داری؟
ورکار به فکر و عمل گراید
از فکر و عمل برگ و بر چه داری؟
ور از وطن افتی به شهر غربت
سرمایه در آن بوم و بر چه داری؟
اینزرکه بهدست اندرست زر نیست
زان زر که بود زبر سر چه داری؟
زور تن و اقدام و عزم و مردی
ذوق و فن و هوش و فکر چه داری؟
امروز توپی میر و کارفرما
فردا که شدی کارگر چه داری؟
از صنعت مردم بری تمتع
خود صنعتی، ای نامور چه داری؟
زان حرفه و پیشه کاید از آن
نفعی ز برای بشر، چه داری؟
داری گهر معدنی فراوان
از معدن دانش گهر چه داری؟
داری کتب ارزشی مکرر
زان جمله یکی خط ز بر چه داری؟
بیعلم بشر است شاخ بیبر
ای شاخهٔ بیبر، اثر چه داری؟
بیذوق رجل گلبنی است بیگل
ای گلبن بی گل ثمر چه داری؟
بر فرق تو هست این کلاه زیبا
در زیرکلاه آستر چه داری؟
وانجامه و رخت تو سخت نغز است
بنمای کز آن نغز تر چه داری؟
ای خواجه ز علم و هنر گذشتیم
از دین و مروت نگر چه داری؟
از جود و سخا یک به یک چه دانی؟
وز مهر و وفا سربسر چه داری؟
جز حیلت و مکر و دغل چه خواندی
جز نخوت و عجب و بطر چه داری؟