پیمانشکن نگار من آن ترک لشکری
بگرفت خوی لشکری و شد ز من بری
در این شعر، شاعر به معشوق خود که آن را "پیمان شکن" مینامد، اشاره میکند. او از جدایی و دردنی که به خاطر این عشق متحمل شده، صحبت میکند. شاعر میگوید که چگونه دل به لشکری (احساسات و خواستهها) داده است و از پیامدهای آن رنج میبرد. او به زیبایی معشوق خود اشاره میکند و میخواهد که عشقش متفاوت و سرشار از محبت باشد، نه مانند دیگران که فقط به ستمگری و رنجآوری مشغولند. در نهایت، شاعر به زیبایی معشوق به جزئیات پرداخته و از نیکی و حسن او تمجید میکند. این شعر بیانگر راز و رمز عشق و حسرت ناشی از آن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیمانشکن نگار من آن ترک لشکری
بگرفت خوی لشکری و شد ز من بری
من دل به لشکری ز چه دادم به خیر خیر
هشیار مرد، دل نسپارد به لشکری
او خود سپاهی است و رود، چون رود سپاه
گوید مرا که بنشین وز هجر خون گری
هر دم ز هجر آن رخ چون سیم نابسود
یاقوت سوده بارم بر زر جعفری
آنکه گرم ببینی خسته ز درد هجر
براین تن پرآفت من رحمت آوری
تا بود صف شکست و کمند و کمان گرفت
ایدون گمان کند که چنین است دلبری
قلب سپاه را نشناسد ز قلب دوست
قلب تو بر درد چو به جولانش بگذری
پیوسته چون پری است نهفته ز چشم من
گر نه پری است از چه نهانست چون پری
عشق اینچنین نخواهم چون نیست درخورم
ای عشق مر مرا تو بدینسان نه در خوری
عشق بتی گزینم، دلخواه و سازگار
چون دیگران نداشته رسم ستمگری
با گیسوی شکستهتر از پشت بیدلان
با چهرهٔ شکستهتر از لالهٔ طری
کر بنگری بر آن رخ و بالای او درست
بینی مه چهارده بر سرو کشمری
دیبای ششتری است بناگوش و روی او
مشک سیه دمیده ز دیبای ششتری
از روی اوست خوبی و نیکی ستوده فال
چون از ولی داور، آئین داوری