منصور باد لشکر آن چشم کینهخواه
پیوسته باد دولت آن ابروی سیاه
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق و جدایی سخن میگوید و به تأثیر عواطف بر دل و جان خود اشاره میکند. او از چشم و ابروی معشوق که سبب کینه و سوختن دلش شدهاند، یاد میکند و به سختیهای ناشی از هجران او میپردازد. شاعر احساس میکند که عشقش همچون لشکری به جان او حملهور شده و صبرش را به تاراج برده است. او در این حالت، دل خود را بیگناه میداند و به خود و دیدهاش میگوید که در این درد و رنج بینصیب نیستند. در نهایت، شاعر اشاره میکند که این وضعیت او را به بندگی و نالهای میان درد و رنج کشانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
منصور باد لشکر آن چشم کینهخواه
پیوسته باد دولت آن ابروی سیاه
عشقش سپه کشید به تاراج صبر من
آن گه که شب ز مشرق بیرون کشد سپاه
رنجه شدم ز هجر به ارمان وصل او
غرقه شدم به بحر به امید آشناه
جانم دژم شد از غم آن نرگس دژم
پشتم دوتا شد از خم آن سنبل دوتاه
این درد و این بلا به من از چشم من رسید
جشمم گناه کرد و دلم سوخت بی گناه
ای دل مرا بحل کن وی دیده خون گری
چندان که راه بازشناسی همی ز چاه
بر قد سروقدان کمترکنی نظر
بر روی خوبرویان کمترکنی نگاه
ای دل تو نیز بی گنهی نیستی از آنک
از دیدن نخستین بیرون شدی ز راه
گیرم که دیده پیش تو آورد صورتی
چون صدهزار زهره و چون صدهزار ماه
گر علتیت نیست چرا در زمان بری
در حلقههای زلفش نشناخته پناه
ای دل کنون بنال در این بستگی و رنج
اینست حد آنکه ندارد ادب نگاه
چونبنده گشت جاهل وخودکام وبیادب
او را ادب کنند به زندان پادشاه