قصاید

شمارهٔ ۲۱۸ - تشبیب

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

در باغ تولیت دوش بودم روان به هرسو

آشفته و نظرباز، دیوانه و غزل‌گو

۲

دیدم به شوخی آنجا افکنده شور و غوغا

عاشق‌کشانِ زیبا گلچهرگانِ مه‌رو

۳

قومی بهعشوه ماهر جمعی به چهره باهر

با زلفکان ساحر با چشمکان جادو

۴

در کاخ ناز محروس با هم ز مهر مانوس

چون جوجکان طاوس چون بچگان آهو

۵

در دلبری زبر دست منشور ناز بر دست

بنهاده دست بردست بنشسته روی با رو

۶

با هم ز لعل گویا گویان به شور و غوغا

صحبت بکام آقا عصرت بخیرمسیو

۷

ناگه شد آشکارا مه پیکری دلآرا

در من نماند یارا پیش جمال یارو

۸

مرجان اشک سفتم راهش به مژه رفتم

رفتم فراز وگفتم دیوانه‌وار، یاهو

۹

گفت این روش نیاید برگرد کاین نشاید

درویش را نباید پیش ملک هیاهو

۱۰

گفتم رخ نکویت بازم کشید سویت

شد ز آفتاب رویت این ذره در تکاپو

۱۱

هرسو که آفتابیاست ذرات را شتابی است

مقهور احتسابی‌است این کارگاه نه تو

۱۲

هرچ آن که در جهانند عشاق مهربانند

زی نیکویی دوانند تا خود شوند نیکو

۱۳

هستی به چرب‌دستی در حالتست و مستی

عشقست کنه هستی حسن است غایت او

۱۴

زان حسن نغز و والاکرده سرایت اینجا

جزیی به کل اشیاء با صدهزار آهو

۱۵

بخشی به زلف سنبل شطری به صفحهٔ گل

لختی به نای بلبل برخی به تاج پوپو

۱۶

در کوه و دشت و کهسار اندر میان صد خار

هرسو گلی است ناچار افتد نظر بدان سو

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار