آتش کید آسمان سوخت تنم، دریغ من
ز آب دو دیده، بیخ غم برنکنم، دریغ من
شاعر در این اشعار از درد و نگرانیهای خود سخن میگوید. او به آتش سوزانندهای که بر جانش اثر گذاشته اشاره میکند و از غم و اندوهی که بر او تحمیل شده، شکایت میکند. او از سابقه خوشیها و زندگی بهترش یاد میکند و اکنون خود را در وضعیتی نامطلوب میبیند که به شدت به آن افسوس میخورد. شاعر به قضا و قدر اشاره کرده و از دست فلک گله دارد که او را در دام غم گرفتار کرده است. او یادآور میشود که به دیار خوشیها و خرمی وابسته بوده اما حالا سرزمینش تبدیل به وادی غم شده است. احساس یأس و ناامیدی در این شعر به خوبی نمایان است و شاعر به مسائلی مانند حسرت بر گذشته، تنهایی و بیپناهی خود میپردازد. به طور کلی، این اشعار نشاندهنده ناراحتی عمیق شاعر از تحولات زندگیاش و اندوهی است که بر او غلبه کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آتش کید آسمان سوخت تنم، دریغ من
ز آب دو دیده، بیخ غم برنکنم، دریغ من
من که به تن ز عافیت داشتمی لباس ها
بسعجبست کاینچنین عور تنم، دریغ من
این فلک قبا دورنگ ازسر حیله برکشید
از تن عافیت برون پیرهنم، دریغ من
دست فلک به پای دل بست مرا کمند غم
نیست کسی که پنجهاش درشکنم دریغ من
من که به کوی خرمی داشتمی وطن کنون
وادی بیکران غم شد وطنم، دریغ من
همچو گلی شکفته رخ در چمن نکوئیم
کامده باد مهرگان در چمنم، دریغ من
راغ و زغن بهبوستاننغمهسرایروز و شب
من که چو بلبلم چرا در حزنم، دریغ من
جام مراد سفلگان پر ز می نشاط و من
بهر چه ساغر طرب درفکنم، دریغ من
من که نه اینچنین بُدم بهر چهاینچنین شدم
من چه کسم خدای را کاین نه منم، دریغ من
بوالحسن است شاه من، کوی رضا پناه من
پس ز چه رو به ناکسان مفتتنم، دریغ من
خلق جهان ز کاخ او ریزهچنند و من چرا
بر در کاخ دیگران ریزه چنم، دریغ من
خاقانی شیروان گفته زبان حال من
غصهٔ آسمان خورم دم نزنم دریغ من