ای صبا رو به جانب تهران
دوستان را ز من سلام رسان
در این شعر، شاعر به وضع ناگوار دوستان و جامعه خود در تهران اشاره میکند. او از خیانت، بیمهری و ظاهر سازی مردم شکایت دارد. دوستانش را مانند کبکهای پنهان شده در برف توصیف میکند و به بیمهر بودن، فرصتطلبی و بیوفاییشان اشاره میکند. شاعر به تضاد در گفتار و کردار مردم اشاره میکند و از نفاق و دورویی آنها مینالد. او همچنین به حسرت نشستن و سرگرمیهای بیمحتوا، از جمله رقص و شادیهای بیدلیل اشاره میکند و به بیتوجهی به مسائل اخلاقی و اجتماعی انتقاد میکند. در نهایت، شاعر از درد مردم و بیوفاییهای موجود برمیآشوبد و به یادآوری از وضعیت نابسامان جامعه خود میپردازد. شاعر این همه را در قالب شعری فاخر و تند بیان میکند و در پایان با دعا برای سلامت جامعه و مردمانش خاتمه میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای صبا رو به جانب تهران
دوستان را ز من سلام رسان
دوست گفتم ز گفت خود خجلم
دوستی رخت بست از طهران
همه مانند کبک در دیماه
کرده سرها به زیر برف نهان
همه بیمعنیاند و ظاهرساز
همه دلمردهاند و چربزبان
همه لاقید و لاابالی و رند
همه بیمهر و بیوفا و جبان
همه بیعار و یاوهگوی و چَکه
همه بیبندوبار و کجپالان
همه صوفیمذاق و ابنالوقت
همه کوفینهاد و کافرسان
همه مظلومروی و ظالمخوی
همه مردمنما و دیونشان
همگی مستعد خوشرقصی
خاصه گر دنبکی بود به میان
جملگی بیبهانه دوستفروش
همگی بیجهت ضعیفچزان
چون که آمد یکی بهانه به دست
ندهند آن زمان به شمر عنان
چون به دست آورند دستاویز
طی شود پایمردی و وجدان
دم از ایمان نمیزنند الا
اینکه باشد تقیه از ایمان
اتقوا من مواضع التهم است
همه را حرز جان و خط امان
اتقوا خواندهاند و لاتلقوا
همگی از حدیث و از فرقان
ذکرشان لا یکلف الله است
همه از ضعف نفس و وسع فلان
در سخن جمله بوذر و مقداد
در عمل جمله ابنسعد و سنان
همه بدخواه پهلوی در دل
همه مداح پهلوی به زبان
همه هم شمر و هم امام حسین
تعزیتخوان و تعزیتگردان
خوانده خود را معلم اخلاق
لیک در خلقوخوی چون صبیان
همه چون اصفهانیان قدیم
صد نفر زیر تیغ یک افغان
کسی انگشتشان اگر ببرد
خود ببرند دست بر سر آن
ور نهد بر دهانشان کس مشت
خود بکوبند مشت بر دندان
خوی دارند جمله بر اغراق
به طریقی که شرح آن نتوان
گر کسی فَسْوهای دهد سر شب
ریدمانی شود سپیدهدمان
وگر آن فسوه ضرطهای گردید
انقلابی شود پدید از آن
شرح آن نیمضرطه با صد شکل
تا به سرحد رود دهانبهدهان
همه یا ظالماند یا مظلوم
نیست حد وسط در آن سامان
معتدل نیست طبع طهرانی
یا کند گریه یا بوَد خندان
همه در خلقوخوی چون پشّه
موذی و پرصدا و بیبنیان
گر رها سازیاش پرد به هوا
ور نگهداریاش سپارد جان
گاه لطفی کند فزون ز قیاس
گاه جوری کند برون ز بیان
نه در آن لطفهای او حکمت
نه بر این جورهای او برهان
گوییاش دور شو از این لب بام
پس رود تا فتد از آن سوی بان
هنر او بوَد فراموشی
خواه از مهر و خواه از عدوان
جاهل است و از اوست جاهلتر
آنکه خواهد وفا از این یاران
با چنین مردمی چه میگذرد
بر کسی کاوست مصلح ایران
درد این مردم مزخرف را
نیست جز مشت پهلوی درمان
یا دوایی ز نو نماید کشف
عیسیِ وقت، حضرت لقمان
ای حکیمی که نیست جز تو به ری
دور از دوستان یکی انسان
بردی از یادْ بنده را که تو نیز
هستی از آن بزرگشارستان
یا مگر علم طب در این اوقات
ببرد حفظ و آورد نسیان
زیر کُرسی لَمیدهای که رسد
خبر مرگ من از اصفاهان؟
بعد از آن پای منقل وافور
لب کنی خشک و تر کنی مژگان
پس ز دلسوزی و وفا بندی
گنه مرگ من به این و آن
چون معاویّهٔ لعین که نکرد
روز سختی حمایت از عثمان
چون که عثمان به زور شد کشته
تعزیتها گرفت آن شیطان
بر سر نیزه کرد پیرهنش
شد طرف با خلیفهٔ یزدان
تو هم ای حقهباز میخواهی
من شوم کشته در ته زندان
بعد از آن تعزیت بهپا سازید
بهر من جملگی ز خرد و کلان
غافل از اینکه شهربانی هست
واقف از این فریب و این دستان
نگذارد که ختم من گیرید
متفرق کند به زور آژان
اینقدَر هم امیدوار نیام
به شما کو دور زمان
مشت باشد نمونهٔ خروار
ابر باشد نشانهٔ باران
باللَّـه ار چشمتان شود پر اشک
میکنید از عیال خود پنهان
که مبادا توسط کلفت
شود آن گریه نزد شحنه عیان
رفت اسباب خانهام بر باد
شصت تومان بهای یک تومان
خانه و باغ هم به فرع رود
بنده مانم بهجای و یک تنبان
تو که بیپول نیستی آخر
از چه باغم نمیخری ارزان؟
ترسی ار باغ بنده را بخری
خانهات را کند عدو تالان
شعرهایی نوشتهام تازه
بهسوی میر لشگر ایران
بردهام نام تو در آن اشعار
شو به نظمیه و بگیر و بخوان
خود تو بهتر ز هر کسی دانی
که نبودهست بنده را عصیان
گر تو را بهر دیدن رفقا
گذر افتاد در بهارستان
عرض اخلاق بنده را به رئیس
یعنی آقای دادگر برسان
پس از آن افسر و فهیمی را
بده از من درود بیپایان
گو که دامانتان بگیرم سخت
روز محشر برابر میزان
گر شوم در بهشت نگذارم
در گشاید به رویتان رضوان
ور به دوزخ روم برم همراه
هر سه تن را به جانب نیران
گرچه بودید سالیان دراز
حق و ناحق، وکیل پارلمان
دوستان قدیم را دیدید
گه به منفی و گاه در زندان
با وجودی که داشتید خبر
از دل پاک شهریار جهان
جور کردید و بازننمودید
قصهٔ من به حضرت سلطان
*
*
اینهمه طیبت است، حق داراد
همگی را ز چشم بد به امان
تا رسد فرودین پس از نوروز
تا که آذر بوَد پس از آبان
تا فساد مراره از صفرا
در تن مردم آورَد یرقان
تنتان باد سالم از امراض
جانتان باد ایمن از حدثان