غم زمانه به سختی گرفته دامانم
ز بی وفایی این بخت سست پیمانم
شاعر در این شعر از غم و ناراحتیهایی سخن میگوید که به دلیل بیوفایی و سستی بختش به سراغش آمدهاند. او احساس میکند که روزگاری بختش نسبت به او وفادار بوده، اما اکنون خوابش برده و او را تنها گذاشته است. شاعر در تلاش است تا از غم و دردهایش بگوید و در عین حال امید و هنر را نیز در زندگی خود جستجو کند. او خود را مانند پرندهای در باغ نظم میبیند و میخواهد که احساساتش را با کلمات زیبا بیان کند، با اینکه مشکلات و کمبودها مانع پیشرفت او شدهاند. شاعر با اشاره به باران و دریا، خشکی و بیاحساسی روزگار خود را بیان میکند و در نهایت به تلاش خود برای شکفتن در هنر و ادبیات ادامه میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غم زمانه به سختی گرفته دامانم
ز بی وفایی این بخت سست پیمانم
ببسته بود به من بخت، این چنین میثاق
که من بخوابم و اوخود بود نگهبانم
کنون بخفته مرا بخت و من چو مشتاقان
نشسته بر سر او لای لای میخوانم
چو بخت شوم مرا چرخ بیند اندر خواب
به روی غم غم دیگر نهد فراوانم
ایا سپهر طرب کاه غمفزای آخر
ازین باده با شکنج غم مرنجانم
کنون به مشت توام من ولیک در مشتت
مقاومت را سرسختتر ز سندانم
به باغ نظم کنون همچو عندلیبم من
صریر کلک بود دلنواز دستانم
بلی چو نقد هنر هست مایهٔ دستم
از آن جهت بود اینسان کساد دکانم
به دور دهر بخوشیده کشت امیدم
به کلک و خامه بود گرچه ابر نیسانم
به روزگار بخشکیده خود لب ذوقم
اگرچه هست کنون طبع، بحر عمانم
اگر به کلک من اندر نه ابر نیسانست
به صفحه پس ز چه رو در و گوهر افشانم
وگر به طبع من اندر نه بحر عمانست
ز بهر چیست سخن همچو در غلطانم