قصاید

شمارهٔ ۱۶۱ - رستم‌نامه

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

شنیده‌ام که یلی بود پهلوان رستم

کشیده سر ز مهابت بر آسمان رستم

۲

ستبر بازو و لاغر میان و سینه فراخ

دو شاخ ریش فروهشته تا میان رستم

۳

نیاش سام و پدر زال و مام رودابه

ز تخم گرشاسب مانده در جهان رستم

۴

به کودکی سر پیل سپید کفته به گرز

سپس به دیو سپید آخته سنان رستم

۵

بریده کلّهٔ اکوان دیو و هشته به تَرک

به جای مغفر، پولادِ زرنشان رستم

۶

دریده چرم ز ببر بیان و کرده به بر

به جای جوشن و خفتان پرنیان رستم

۷

چو بود یافته ز اخلاط معتدل ترکیب

بماندی ار نشدی کشته رایگان رستم

۸

شنیدم آنکه به چاه شغاد در کابل

نمرد و بیرون آمد از آن میان رستم

۹

ز شرم کشتن اسفندیار و شنعت آن

نهاد سر به بیابانِ هندوان رستم

۱۰

پی معالجت زخم و دوری از ایران

به جنگلی شد و بود اندر آن مکان رستم

۱۱

گزید کیش زراتشت و توبه کرد و نشست

به پیش آتش و گردید زندخوان رستم

۱۲

چو یافت آگهی از پهلوی که در ایران

گزیده مسند دارا و اردوان رستم

۱۳

نفوذ ترکو عرب کم شده‌ستو مردم پارس

نهاده نام خود این کیقباد و آن رستم

۱۴

کشید رخت به زابل‌زمین ز خطّهٔ هند

به کوهخواجه درون شد چو کهبدان رستم

۱۵

به شهر طاقسپس قلعه‌ای و ارگی ساخت

که دورتر بُوَد از راهِ کاروان رستم

۱۶

خرید مزرعه‌ای در جوار طاق و نشست

درون مزرعه خرسند و کامران رستم

۱۷

به یاد آتش کرکوی‌، آتشی افروخت

نهاد نامش کرکوی رستمان رستم

۱۸

نهفته داشت زر و سیم و گوهر و کالا

از آن زمانه کجا بوده مرزبان رستم

۱۹

گشاد گنج و نشست از پی عبادت حق

ز مهر ایران سرشار و شادمان رستم

۲۰

خطا نکرده به تدبیر مُلک دست از پای

گذشته از سر دیهیم زرنشان رستم

۲۱

نکرده خودسری و ساخته به لقمهٔ نان

ز جمع حاصل املاک سیستان رستم

۲۲

گذشته از سر دعویِ سند و بُست و فراه

نهفته روی ز مخلوق بدنشان رستم

۲۳

ز ناگه آمد بهر ممیّزی سوی طاق

یکی جوان و ببردش به میهمان رستم

۲۴

یکی جوانک ازین لاله‌زاریان که بوَد

بهزر حریصچو بر جنگِ هفت خوان رستم

۲۵

به پای چکمه و پیراهنی و پالتویی

بدان غرور که گفتی بوَد جوان رستم

۲۶

به طرز مردمِ ری گرم شد به نطق و بیان

که درنیافت یکی گفته زان میان رستم

۲۷

ز جیب قوطی سیگار چون برون آورد

شگفت ماند از آن مخزن دخان رستم

۲۸

چو زد به آتشْ سیگار را و برد به لب

ز حیرت آورد انگشت بر دهان رستم

۲۹

پذیره گشت ورا در سرای بیرونی

نهاد در بر او خوانِ پُر ز نان رستم

۳۰

چو خواست منقلی از بهر فور، کرد بدل

یکی ز مغبچگان مرد را گمان رستم

۳۱

شکفته گشتو یکی مجمرش نهاد بهپیش

سرود خواند به آیین مسمغان رستم

۳۲

جوان کشید چو از جامدان برون وافور

به یادش آمد از گرزهٔ گران رستم

۳۳

خیال کرد که فور از نژادهٔ گرز است

ازین خیال دلش گشت شادمان رستم

۳۴

ولی چو فور به تدخین نهاد بر آتش

بجَست ناگه از جا سپندسان رستم

۳۵

بگفت هی پسر آتش کسی به گرز نکوفت

مکن وگرنه شود دشمنت به جان رستم

۳۶

سپس چو بَستی بربست و دود بیرون داد

ز دود و حیرت شد گیج در زمان رستم

۳۷

گرفت بینی و سرفید و بهر قی کردن

به باغ تاخت ز مشکوی پُردُخان رستم

۳۸

به چاکرانْش چنین کفت‌: گر ز من پرسید

بدو بگویید افتاده ناتوان رستم

۳۹

جوان از آن روش پهلوان کمی واخورد

که درگذاشت ره و رسم میزبان رستم

۴۰

هزارها متلک بار پیرمرد نمود

که بازگشت به‌ناچار سوی خوان رستم

۴۱

به‌شرم گفت‌: الا ویسپوهر خوش‌مت هی

پذتهزینه گرت گنج و مهن و مان رستم

۴۲

هنوز چیزیناخوردهخواست جام شراب

جوان و گشت ازین کرده بدگمان رستم

۴۳

خیال کرد که مهمان غذا برون خوردست

وزین خیال برآشفت بیکران رستم

۴۴

معاشران عجم می پس از غذا نوشند

چو پیشخورد جوان طَیره گشتاز آن رستم

۴۵

جوانچو خورد می کهنه شد به خوان و بکرد

دعای زمزمه آغاز، پیشِ خوان رستم

۴۶

ولیک مهمان خامش نماند و صحبت کرد

میان زمزم و زد مُهر بر دهان رستم

۴۷

چو خوان گذارده شد و آب‌دست آوردند

نهاد بزم به آیین خسروان رستم

۴۸

نبید و نقل و بخور و ترنج و سیب و انار

به خوانچه‌ای بنهادند و شد چران رستم

۴۹

چو گرم گشت سرش گفت هان فراز آرید

یکی مغنّی با زخمهٔ روان‌، رستم

۵۰

ز در درآمد و کرنش نمود زابلی‌ای

چگور بر کف و گفتش بزن بخوان رستم

۵۱

نواخت زخمهٔ سگزی به پهلوی ابیات

شد از نشاطسرشگش بهرخچکان رستم

۵۲

سه جام خورد و نکرد اعتنا به مرد جوان

از آنکه بد ز اداهاش سرگران رستم

۵۳

جوان برفت و بیامد به کف یکی ویولن

نمود کوک و نکرد اعتنا بدان رستم

۵۴

ولی چو کرد به سیم آرشی کمان را جفت

چو تیر راست شد از فرط امتنان رستم

۵۵

چو رند بود جوان‌، ساخت پردهٔ بیداد

ز فرط شادی مستانه شد چمان رستم

۵۶

بخواند قصهٔ اسفندیار رویین‌تن

که در نبرد بکشتش به رایگان رستم

۵۷

گریست رستم و شد داغ خاطرش تازه

بگفت کاش نبودی در این جهان رستم

۵۸

من آن گنه بنکردم که کرد آن گشتاسب

وگرنه بود به جان بندهٔ بَغان رستم

۵۹

گسیل کرد به کاری گزافه پور جوان

بشد جوان و شد از مرگ او نوان رستم

۶۰

ز کردهٔ دگران گو، که کارنامهٔ خویش

بسا شنوده ز دوران باستان رستم

۶۱

جوان درست نفهمید کاو چه گفت ولی

بهطبعشد سر تصنیف و رَست از آن رستم

۶۲

چو گشت صبح فرستاد چند سکّهٔ زر

به رسم هدیه به نزدیک میهمان رستم

۶۳

نهاد خنجر زربُن‌نیام دسته‌نشان

به روی هدیه به عنوان ارمغان رستم

۶۴

جوان چو آنهمه زرّینه دید، کرد طمع

که دور سازد از آن کاخ و گنج و کان رستم

۶۵

پس از دو هفته به رستم بداد دست وداع

فشرد دست وی و ساختش روان رستم

۶۶

جوانچو شد بهخراسان گزارشیبرداشت

که هست سرکش و خودکام و بدزبان رستم

۶۷

به فکر تجزیهٔ سیستان فتاده‌، از آن

تفنگ و توپ کند جمع در نهان رستم

۶۸

من اهل قلعهٔ او را نهان فریفته‌ام

که وقت جنگ بگیرند ناگهان رستم

۶۹

اگر به بنده ز لشکر دهند گردانی

شود دلیری و گُردیش بی‌نشان رستم

۷۰

سپهبدان خراسان فسون او خوردند

که شد ز همّت او نیّتش عیان رستم

۷۱

جوان کشید سوی مرز سیستان جیشی

به قصد طاق که بود اندر آن مکان رستم

۷۲

سپه پراند به صحرای ریگ و تاخت به دژ

که جفت سازد با اندُه و غمان رستم

۷۳

سپه رسید بر طاق و دیده‌بان از ارگ

بدید و گشت خبردار در زمان رستم

۷۴

گمان نمود ز توران سپاهی آمده است

که بود از ایران پیوسته در امان رستم

۷۵

بگفت ببر بیان آورند و تیر و کمان

کشید موزه و آویخت تیردان رستم

۷۶

بدید ببر بیان کرم‌خورده و ضایع

هم اوفتاده خم از پشت در کمان رستم

۷۷

فکند چاچی و خفتان و گرز را برداشت

نهاد زین زبر رخش ناتوان رستم

۷۸

ز قلعه تاخت برون با سه چار نوکر پیر

براند جانب گردان سبک‌عنان رستم

۷۹

فکند حمله و زد نعره‌ای بلند و به گرز

بکوفت از دو سه سرباز، استخوان رستم

۸۰

بر او گلوله ببارید از دو سو چو تگرگ

فتاد رخش و به غم گشت توامان رستم

۸۱

پیاده ماند و نگه کرد و دید سلطان را

شتافت جانب سلطان دوان دوان رستم

۸۲

ز هیبتش دو سه گز پسنشست مرد جوان

ز بیم کش برساند مگر زیان رستم

۸۳

به شک فتاد تهمتن که خود مگر بزه کرد

از آنکه رفت به پیکار دوستان رستم

۸۴

ز یک طرف رهیانش به جنگ کشته شدند

ازین دو فکر شد از دیده خون‌فشان رستم

۸۵

جوان چو دید که رستم گریست گشت دلیر

بگفت زنده بگیرید هان و هان رستم

۸۶

بریختند به گِردش پیادگان سپاه

چو خیل مور که گیرند در میان رستم

۸۷

نخواست تا کُشد آن قوم را به مشت و لگد

فکند با لِمِ کُشتی یگان دوگان رستم

۸۸

دوان‌دوان به سوی قلعه شد ز عرصهٔ جنگ

ز خشم‌، دل شده در سینه‌اش طپان رستم

۸۹

جوان چو دید که رستم بجَست‌، گفت دهید

بگشت ناگه صد تیر را نشان رستم

۹۰

بجَست در بن چاهی که داشت ره به حصار

ز راه نقب سوی قلعه شد دوان رستم

۹۱

کشید تخته پل و در ببست و شد محصور

حصار داد به آیین جنگیان رستم

۹۲

هجوم بردند از هر طرف به قلعه و گشت

طپان ز بیم اسارت نه بیم جان رستم

۹۳

به یادش آمد ناگه ز وعدهٔ سیمرغ

طلب نمود مر او را از آشیان رستم

۹۴

تِریز جبّه به خنجر درید و آخت برون

پری که داشت نهان در میان جان رستم

۹۵

فسون بخواند و بزد سنگی از بر آهن

بجست برقی و شد سخت شادمان رستم

۹۶

پس از دو ساعت اندر افق سیاهی دید

که می‌درآمد از اقصای زاهدان رستم

۹۷

نگاه کرد به بالا و دید پرّان است

سطبر‌مرغی رویینه‌‌استخوان رستم

۹۸

فرو نشست خروشان درون میدانی

که اسپریس نوین کرد نام آن رستم

۹۹

ز پشت مرغ فرو جست لاغر اندامی

که دیده بودش در هند یک زمان رستم

۱۰۰

به هندویی سخنی چند گفت و رستم را

سوار کرد و شد از دیده‌ها نهان رستم

۱۰۱

محاصران در دژ بستدند و نعره زدند

وزین طرف به‌سوی هند شد پران رستم

۱۰۲

ببرد همره خود گنج و مال و پیمان کرد

کزین سپس نکند رای امتحان رستم

۱۰۳

وگر دوباره بیفتد به یاد مُلک کیان

کمست در بر مردان‌، ز ماکیان رستم‌!

۱۰۴

دروغ و حقّهٔ وافور و جعبهٔ سیگار

چسان نهد به بر فرّهٔ کیان رستم‌؟

۱۰۵

زبان پارسی باستان چگونه نهد

بر تلفّظ طهران و اصفهان رستم‌؟

۱۰۶

فراخنای لب هیرمند و گود زره

کجا نهد ببر کند و سولقان رستم‌؟

۱۰۷

چه جای مقبرهٔ مجلسی و مسجد شیخ‌؟

که نیست در هوس طوس و طابران رستم

۱۰۸

به لون ظاهرشان کی خورد فریب چو یافت

خبر ز باطن این قوم بدنهان رستم

۱۰۹

خیانتی که به دارا نموده‌اند این قوم

به یاد دارد از عهد باستان رستم

۱۱۰

همش به یاد بوَد آنچه رفت ازین مردم

به تاج و تخت شهنشاه اردوان رستم

۱۱۱

کجا ز یاد برد آنچه زین جفاکاران

برفت بر سر پرویزو خاندان رستم

۱۱۲

همی بگرید از آن غدر ماهوی سوری

به یزدگرد، به صحرای خاوران رستم

۱۱۳

ز بیم جست و به سوی قفا ندید، چو دید

که گرگ بر گله گشته‌ست پاسبان رستم

۱۱۴

به راستان که برون ز آستانه‌اند گریست

چو دید کج‌منشان را بر آستان رستم

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار