قصاید

شمارهٔ ۱۶۰ - پیام به آشنا

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

پیامی ز مژگان تر می‌فرستم

کتابی به خون جگر می‌فرستم

۲

سوی آشنایان ملک محبت

ز شهر غریبی خبر می‌فرستم

۳

در اینجا جگر خستگانند افزون

ز هر یک درود دگر می‌فرستم

۴

درود فراوان سوی شاه خوبان

ز درویش خونین‌جگر می‌فرستم

۵

به سوی «‌حسام‌» از ارادت سلامی

گذر کرده از بحر و بر می‌فرستم

۶

سزد گر بخندند بر خامی من

که خرما به سوی هجر می‌فرستم

۷

گهر می‌فرستم سوی ژرف دریا

سوی شکرستان شکر می‌فرستم

۸

ولیکن چه چاره که از دار غربت

سویدوست شرح سفر می‌فرستم

۹

ز بیت‌الحزنهمچو یعقوب محزون

بضاعت به سوی پسر می‌فرستم

۱۰

شد از نامه‌ات چشم این پیر روشن

تشکر به نور بصر می‌فرستم

۱۱

حساما به ابروی مردانهٔ تو

درودی سراپا گهر می‌فرستم

۱۲

به صبح جبین منیرت سلامی

به لطف نسیم سحر می‌فرستم

۱۳

به من برق دادی به سویت ثنایی

ز برق تو رخشنده‌تر می‌فرستم

۱۴

فرستادم اینک دل خسته سویت

تن خسته را بر اثر می‌فرستم

۱۵

به بام بقای تو پرّان دعایی

هم‌آغوش بال اثر می‌فرستم

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار