قصاید

شمارهٔ ۱۴۷ - صفت هلال و اسب

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

چون غرهٔ افق ز شفق شد شقیق رنگ

بر شاه روم تاختن آورد شاه زنگ

۲

شبرا ز روی‌، پرده برافتاد و رخ نهفت

حور سپیدچهر، ز دیو سیاه‌رنگ

۳

خورشید رخ نهفتو برآمد هلال عید

خمیده‌سر چو ابروی مه‌طلعتان شنگ

۴

چون تازه بادرنگی سر زده ز شاخ

وز برگ گشته پنهان نیمی ز بادرنگ

۵

گفتی یکی نهنگ نهانشد در آب و ماند

بر آب نیمی از سر دندان آن نهنگ

۶

یا همچو جنگجویی کز بیم جنگیان

افکندهخنجر از کف و بگریخته ز جنگ

۷

یا جسته رنگ از کف صیاد با شتاب

وندر میان دشت درافتاده شاخ رنگ

۸

یا خادمی نهاده دویتی ز زر ناب

ییش وزیر شرق خداوند فروهنگ

۹

بخ‌بخ به مرکبی که بدیدم به درگهت

پوینده‌ای بدیع و کرازنده‌ای کرنگ

۱۰

در دشت همچنان که به‌دشت اندرون گوزن

درآب آن‌چنان که به آب اندرون نهنگ

۱۱

اندام او به نرمی چون دیبهٔ طراز

اعصاباو بهسختیچونشاخه زرنگ

۱۲

پیش از خدنگ‌، بر سر آماج‌گه رسد

بر پشتش ار کشی سوی آماج‌گه خدنگ

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار