باد بیاورد بوی مشک به شبگیر
گوئی بگذشت از آن دو زلف گره گیر
در این شعر، شاعر به توصیف زیباییهای معشوق و اثرات آن بر خود میپردازد. او با اشاره به بوی خوش مشک و زلفهای گرهدار، به تأثیر عشق بر زندگیاش میگوید. شاعر میداند که در زمینههای دیگر تدبیر و تدبیرهای بسیاری دارد، اما در عشق، نمیتواند نقشهای بکشد. او زیبایی معشوقش را با چیزهای دیگر مقایسه میکند و میگوید که هیچ کس مانند او در عالم نیست. شاعر به تصویرسازیهایی از عشق و زیبایی میپردازد و در پایان از سخنی که درباره معشوقش گفته عذرخواهی میکند، چرا که عشق و زیبایی او بالاتر از هر تحقیر و مقایسهای است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باد بیاورد بوی مشک به شبگیر
گوئی بگذشت از آن دو زلف گره گیر
شبگیر ار بگذرد نسیم بر آن زلف
مشک فرازآورد نسیم به شبگیر
دانم تدبیرها بسی به همه کار
لیک به عشق اندرون ندانم تدبیر
خلخ وکشمیر را به خیره ستایند
آری کار جهان بود همه بر خیر
زانکه یکی چون تو حور نیست به خلخ
زانکه یکی چونتو سرو نیست به کشمیر
جز پی نخجیر سوی من نگراید
تا سر زلفت دلم ربوده به نخجیر
سروی و بر سرو ماه داری وخورشید
ماهی و بر ماه حلقه بندی و زنجیر
گفتم ماهی و اینت غایت تکذیب
گفتم سروی و اینت غایت تحقیر
خود سخنی بود ناستوده و بگذشت
زان سخن رفته عذرخواهم بپذیر
عذر پذیرست و جرمپوش خداوند
وین دو بود نیز بهترین صفت میر