شمسهٔ ملک سخن را تا افول آمد پدید
جامهٔ شب شد سیاه و دیده مه شد سپید
این شعر در سوگ شاعری بزرگ به نام "ملک سخن" سروده شده است که با افولش، فضیلت و ادب دچار انقطاع و ماتم میشود. شاعر به توصیف غم و اندوهی میپردازد که بر دنیای ادب و هنر سایه افکنده و میگوید که وجود او چون کلیدی برای درک فضل و ادب بود. این فقدان بر همه اهل ادب و شعر تأثیر گذاشته و بازار شعر را درهم کرده است. شاعر از رضایت و آرامش در درگاه خدا سخن میگوید و امیدوار است که فرزندش ادامه دهنده راهش باشد. در انتها، هاتفی با امیدواری از پس این اندوه ظاهر میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شمسهٔ ملک سخن را تا افول آمد پدید
جامهٔ شب شد سیاه و دیده مه شد سپید
چون صبوری آسمان دیگر نبیند در زمین
زان که چون او در زمانه دیدهٔ گردون ندید
ماتم او دکهٔ فضل و ادب را در ببست
وز غم او رخنه درکاخ هنر آمد پدید
زان که درکاخ هنر بودی وجود او عماد
دکه فضل و ادب را نیز شخص اوکلید
ای دپغ از آن ضمیر پیر و آن طبع جوان
کزجفای چرخ خاک تیره را مسکن گزید
آن که بودی در بر نظمش زبان نطق لال
وآن که گشتی در ره نثرش دل دانا بلید
کام جان را بودگفتارش همه شهد وشکر
گوش دل را بود اشعارش همه در نضید
رونق بازار شعر از این عزا در هم شکست
قامت اهل سخن یکسر از این ماتم خمید
خامهدرسوکشزبانببرید واندرخوننشست
نامه از مرگش سیه پوشید و پیراهن درید
سر به درگاه رضا بنهاد از روی رضا
با دل دانا و رای روشن و بخت سعید
خواست تا پور دلافگارش بهار داغدار
مصرعی گوید پی تاربخ آن فحل وحید
هاتفی از بقعه ناگه سر برآورد و سرود
مرصبوری را به این درگه بود روی امید