قصاید

شمارهٔ ۹۶ - سپید رود

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

هنگام فرودین که رساند ز ما درود

بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود

۲

کز سبزه و بنفشه و گل های رنگ رنگ

گویی بهشت آمده از آسمان فرود

۳

دریابنفش و مرز بنفش و هوا بنفش

جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود

۴

جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند

وینجایگه بنفشه به خرمن توان درود

۵

کوه از درخت گویی مردی مبارز است

پرهای گونه گون‌زده چون جنگیان به‌خود

۶

اشجار گونه گون و شکفته میانشان

گل‌های سیب و آلو و آبی و آمرود

۷

چون لوح آزمونه کهنقاش چرب دست

الوان گونه گون را بر وی بیازمود

۸

شمشاد را نگر کههمه تن قد است و جعد

قدیست ناخمیده و جعدیست نابسود

۹

آزاده را رسد که بساید به ابر سر

آزاد بن ازین رو تارک به ابر سود

۱۰

بگذر یکی به خطهٔ نوشهر و رامسر

وز ما بدان دیار رسان نو به نو درود

۱۱

آن گلستان طرفه‌بدان فر و آن جمال

وان کاخ‌های تازه بدان زیب و آن نمود

۱۲

از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اند

فرشی کش از بنفشه وسبزهاست تاروپود

۱۳

آن‌بیشه‌هاکه‌دست طبیعت به‌خاره سنگ

گل‌ها نشانده بیمدد باغبان و کود

۱۴

ساری نشید خواند بر شاخهٔ بلند

بلبل به شاخ کوته خواند همی سرود

۱۵

آن از فراز منبر هر پرسشی کند

این یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود

۱۶

یک جا به شاخسار، خروشان تذرو نر

یک سو تذرو ماده به همراه زاد و رود

۱۷

آن‌یک نهاده‌چشم‌، غریوان به‌راه جفت

اینیک ببسته گوش و لباز گفت و از شنود

۱۸

برطرف رود چون بوزد باد بر درخت

آید به گوش نالهٔ نای و صفیر رود

۱۹

آن شاخ‌های نارنج اندر میان میغ

چون پاره‌های اخگر اندر میان دود

۲۰

بنگر بدان درخش کز ابرکبود فام

برجست و روی ابر به ناخن همی شخود

۲۱

چون کودکی صغیر که با خامهٔ طلا

کژ مژ خطی کشد بهیکی صفحهٔ کبود

۲۲

بنگر یکی بهرود خروشان به‌وقت آنک

دریا پی پذیره‌اش آغوش برگشود

۲۳

چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مام

کاینک بیافت مام و در آغوش او غنود

۲۴

دیدم غریو و صیحهٔ دریای آسکون

دریافتم که آن دل لرزنده را چه بود

۲۵

بیچاره مادریست کز آغوشش آفتاب

چندین هزار طفل بهیک لحظه در ربود

۲۶

داند که آفتاب‌، جگرگوشگانش را

همراه باد برد و نثار زمین نمود

۲۷

زبنرو همی خروشد و سیلی زند بهخاک

از چرخ برگذاشته فریاد رود رود

۲۸

بنگر یکی به منظر چالوس کز جمال

صد ره به زیب وزینت مازندران فزود

۲۹

زانجایگه به بابل و شاهی گذاره کن

پس با ترن به ساری و گرگان گرای زود

۳۰

بزدای زنگ غم به ره آهنش ز دل

اینجا بودکه زنگ به آهن توان زدود

۳۱

این‌خود یک ازهزار زکار شهنشهی است

کزیک حدیث او بتوان دفتری سرود

۳۲

از جان ودل ستایش او پیشه کن که اوست

آن خسروی که از دل و جان بایدش ستود

۳۳

جیشی دلیر ساخت ازین مردمی فقیر

آری کنند اطلس و دیبا ز برگ تود

۳۴

هست اعتبار ملک ز آب حسام او

چون اعتبار خاک صفاهان به زنده‌رود

۳۵

جزسعی او، که جادهٔ چالوس برگشاد؟

جز جهد او، که راه پتشخوارگر گشود؟

۳۶

تا هست حق و باطل و سود و زیان، رساد

از حق بهدو عنایت و از او به خلق سود

۳۷

بخشد بهار را کف دستی ز رامسر

کانجا توان به هر نفسی دفتری سرود

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار