بهار آمد و رفت ماه سپند
نگارا درافکن بر آذر سپند
این شعر به توصیف بهار و زیباییهای آن میپردازد. بهار با شکوفهها و سبزیهایش به باغها جان میدهد و طبیعت را زنده میکند. پرندگان درختان را پرصدا کرده و از خوشحالی سرود میخوانند. با ورود بهار، رنگینکمانی از گلها در طبیعت پخش میشود و دنیا به شکوفایی میرسد. اما در عین حال، شاعر به نگرانکنندههای اجتماعی نیز اشاره میکند. او به اختلافات و جنگها در دنیا، بهویژه در آسیا و اروپا، انتقاد میکند و بر این نکته تأکید دارد که انسانها از درسهای گذشته عبرت نمیگیرند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که بشر هنوز در جهت درست حرکت نمیکند و نیاز به پند و اندرز دارد. شعر ترکیبی است از زیباییهای بهار و تلخیهای انسانی، که به تضاد بین طبیعت زیبا و مسائل اجتماعی اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بهار آمد و رفت ماه سپند
نگارا درافکن بر آذر سپند
به نوروز هر هفت شد روی باغ
بدین روی هر هفت امشاسفند
زگلبن دمید آتش زردهشت
بر او زند خوان خواند پازند و زند
بخوانند مرغان به شاخ درخت
گهی کارنامه گهی کاروند
بهار آمد و طیلسانی کبود
برافکند بر دوش سرو بلند
به بستان بگسترد پیروزه نطع
به گلبن بپوشید رنگین پرند
به یکباره سرسبز شد باغ و راغ
ز مرز حلب تا در تاشکند
بنفشه ز گیسو بیفشاند مشک
شکوفه به زهدان بپرورد قند
به یک ماه اگر رفت جیش خزان
ز رود ارس تا لب هیرمند
به یک هفته آمد سپاه بهار
ز کوه پلنگان به کوه سهند
ز بس عیش و رامش، ندانم که چون
ز بس لاله وگل، ندانم که چند
به نرگس نگر، دیدگان پر خمار
به لاله نگر، لب پر از نوشخند
چو خورشید بر پشت ابر سیاه
ز که، بامدادان جهاند نوند
تو گویی که بر پشت دیو دژم
نشسته است طهمورث دیوبند
به دستی زمین خالی از سبزه نیست
اگر بوم رستهست اگر کندمند
بود سرخ سنبل سراپای عور
به رخ غازه چون لولیان لوند
بود سنبل نوشکفته سپید
چو دوشیزگان سینه در سینهبند
جهان گر جوان شد به فصل بهار
چرا سر سپید است کوه بلند؟
سرشک ار فشاند ز مژگان سحاب
ز تندر چرا آید این خند خند؟
چو برق افکند مار زرین ز دست
کشد نعره تندر ز بیم گزند
ز بالا نگه کن سوی جویبار
پر از خم بمانند سیمین کمند
ز قطر جنوبی برنجید مهر
به قطر شمال آشتی در فکند
وزین آشتی شاد و خرم شدند
دد و دام و مرغ و بز و گوسپند
جز اخلاف بوزینگان قدیم
کزین آشتیها نگیرند پند
ندارند جز خوی ناپارسا
نیارند جز فکر ناسودمند
به فصلی که خندد گل از شاخسار
بهخون غرقه سازند گلگون فرند
نخشکیده خون در زمین حبش
ز اسپانیا بوی خون شد بلند
نیاسود اسپانی از تاختن
برافکند ژاپون به میدان سمند
همی تا چه بازی کند آمریک
همی تا چه افسون دهد انگلند
چه موجی بجنبد ز دریای روم
چه کفکی برآید ز ماچین و هند
اروپا شد از آسیا نامور
وز او آسیا گشت خوار و نژند
نگه کن یکی سوی مرو و هری
نگه کن یکی سوی بلخ و خجند
به ده قرن ازین پیش، مهد علوم
کنون جای بیماری و فقر و گند
عجب نیست گر آسیا یک زمان
به رغم اروپا جهاند نوند
یکی مستمندی بدی پرورد
بترس از بد مردم مستمند
*
*
دریغا کز این دانش و پرورش
اروپا نیاموخت جز مکر و فند
ز گفتار خوبش چه حاصل، چو بود
پسندیده قول و عمل ناپسند
کند خانهٔ خویش زبر و زبر
چو دیوانه را درکف افتد کلند
بشر درخور پند و اندرز نیست
وگر برگشایند بندش ز بند!