گویند سیم و زر به گدایان خدا نداد
جان پدر بگوی بدانم چرا نداد؟!
شاعر در این شعر به فقر و بیعدالتی اجتماعی اشاره میکند. او از ندادن کمک و محبت خدا و مردم به گدایان و نیازمندان گله میکند. او میگوید که در مواجهه با افراد مرفه و کسانی که باید به فقرا توجه کنند، هیچ کمکی دریافت نکرده است و حتی در سختیها و بیماریهای خودش و خانوادهاش، کسی به آنها یاری نرسانده است. این شعر به نوعی نقدی بر جامعه و رفتار انسانها نسبت به یکدیگر است و نشاندهنده درد و رنج فقراست که در مقابل ثروت و بیتوجهی دیگران قرار دارند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گویند سیم و زر به گدایان خدا نداد
جان پدر بگوی بدانم چرا نداد؟!
از پیش ما گذشت خدا و نداد چیز
دیشب، که نان نسیه به ما نانوا نداد
جان پدر بگوی بدانم خدا نبود
آن شخص خوشلباس که چیزی به ما نداد؟
گر او خدا نبود چرا اعتنا نکرد
بر ما و هیچ چیز به طفل گدا نداد؟
شخصی خیال که چیزی دهد ولی
آژان میان فتاد و ردم کرد و جا نداد
گفتم که مرده مادر و بابام ناخوش است
کس شاهی ای برای غذا و دوا نداد
همسایه روضه خواند و غذا داد، پس چرا
بیرون در به جمع فقیران غذا نداد
دیدم کلاهی ای زدم در تو را براند
وز دوری خورش به تو یک لوبیا نداد
دایم به قهوهخانه سماور صدا دهد
یکبار هم سماور بابا صدا نداد
بقال بیمروت از آن میوهها به من
یک آلوی کفک زدهٔ کمبها نداد
نزدیک نانوا سر پا بودم و کسی
یک لقمه نان به دست من ناشتا نداد
مردی گرفت لپ مرا و فشرد و رفت
چیزی ولی به دست من بینوا نداد
از این همه درخت که باشد میان شهر
یک شاخه نیز منقل ما را جلا نداد