هرکو در اضطراب وطن نیست
آشفته و نژند چو من نیست
این شعر به نگرانی عمیق شاعر از وضعیت نابسامان وطن اشاره دارد. او از بیتوجهی به درد و رنجهای مردم سخن میگوید و به فساد اخلاقی بین مردان و زنان در جامعه اشاره میکند. شاعر به بیعملی و ضعف دولت و حاکمان انتقاد میکند و میگوید که کشور در حال ویرانی است و اصلاحات ضروری است. او بر این باور است که برای نجات وطن، نیاز به جوانان آگاه و تحول بنیادین احساس میشود. همچنین به وجود اجنبیها و قلدری آنان در سرزمین خود اشاره کرده و از نبود رهبری کارآمد و دلیر گلایه میکند. پیام نهایی این است که بدون تغییر و تجدید، آیندهای نگرانکننده در انتظار کشور است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هرکو در اضطراب وطن نیست
آشفته و نژند چو من نیست
کی میخورد غم زن و دختر
آن را که هیچ دختر و زن نیست
نامرد جای مرد نگیرد
سنگ سیه چو در عدن نیست
مرد از عمل شناخته گردد
مردی بهشهرت و بهسخن نیست
نام ار حسن نهند چه حاصل
آنرا که خلق و خوی حسن نیست
فرتوت گشت کشور و او را
بایستهتر ز گور و کفن نیست
یا مرگ یا تجدد و اصلاح
راهی جز ایندو پیش وطن نیست
ایران کهن شده است سراپای
درمانش جز به تازه شدن نیست
عقل کهن به مغز جوان هست
فکر جوان به مغز کهن نیست
ز اصلاح اگر جوان نشود ملک
گر مرد جای سوگ و حزن نیست
وبرانهایست کشور ایران
وبرانه را بها و ثمن نیست
امروز حال ملک خرابست
بر من مجال شبهت و ظن نیست
شخصی زعیم و کارگشا، نی
مردی دلیر و نیزه فکن نیست
اخلاق مرد و زن همه فاسد
جز مفسدت بسر و علن نیست
خویشی میان پور و پدر، نه
یاری میان شوهر و زن نیست
تنها سپید و پاک ولیکن
یک خون پاک در همه تن نیست
امروز چشم مردم ایران
جز بر خدایگان زمن نیست
شاها تویی که شب ز غم ملک
در دیدهات مجال وسن نیست
بنگر به ملک خویش که در وی
یک تن جدا ز رنج و محن نیست
درکشور تو اجنبیان را
کاری جز انقلاب و فتن نیست
بیدادها کنند وکسی را
یک دم مجال داد زدن نیست
هرسو سپه کشند و رعیت
ایمن بهدشت وکوه و دمن نیست
در فارس نیست خاک و به تبریز
کزخون به رنگ لعل یمن نیست
کشور تباه گشت و وزیران
گویی زبانشان به دهن نیست
حکام نابکار ز هر سوی
غارت کنند و جای سخن نیست
یار اجانباند و بدین فن
کس را به کارشان سن و من نیست
معزول میشود به فضاحت
آن کس که مرد حیله و فن نیست
شاها بدین زبونی و اهمال
امروز هند و چین و ختن نیست
با دشمنان ملک بفرمای
کاین باغ جای زاغ وزغن نیست
ورنه نعوذباله فردا
این باغ و کاخ و سرو و سمن نیست
گفتم به طرزگفتهٔ مسعود
«امروز هیچ خلق چو من نیست»