قصاید

شمارهٔ ۳۹ - دست شکسته

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

بشکست گرم دست چهغم‌؟ کار درستاست

کسری ز شکستم نه‌، که افکار درست است

۲

آن را چه خطائیست که رفتار صواب است

و آنرا چه شکستیاست که گفتار درستاست

۳

گر دست چپمبشکستایخواجه غمینیست

در دست دگر کلک گهربار درست است

۴

فخری نه گر از دست چکد خون به ره دوست

گر خون چکد از دیدهٔ خونبار درست است

۵

از سر بگذر تا که ننالی ز غم دست

شو بر سر این نکته که بسیار درست است

۶

از دست تو دستم به گریبان نرسد، لیک

چندان که برآید سوی دادار، درست است

۷

گر دست پرستار بلرزد به مداوا

دل رنجه مکن تا دل بیمار درست است

۸

دست جهلاگر که بود راست‌، فکار است

دست عقلاگر بود افکار، درست است

۹

گو بشکند از حادثه صدبار، هرآن دست

کز وی نرسد بر دلی آزار، درست است

۱۰

وان دست که آزار دل مورچه‌ای خواست

هرچند درست است‌، مپندار درست است

۱۱

اندر ره عشق ار برود دست‌، چه حاصل

گر سر برود در قدم یار، درست است

۱۲

از دست بهار ار قدحی باده فروریخت

عهد خم و خمخانه و خمار درست است

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار