از من گرفت گیتی یارم را
وز چنگ من ربود نگارم را
در این شعر، شاعر از جدایی و اندوهی عمیق سخن میگوید که ناشی از فقدان عشق و معشوقش است. او احساس میکند که تمام خوشبختیها و آرامشهایش را از او گرفتهاند و زندگیاش به هم ریخته است. شاعر با تمثیلهایی چون باغ لاله و اشک، درد و حسرت خود را بیان میکند و به وضعیت ناامیدکنندهاش اشاره میکند. او از تاثیرات منفی عشق و جوانیاش میگوید و حس میکند که زندگیاش به دوری معشوقش تبدیل شده است. در نهایت، او به احساس بیچارگی و ناتوانیاش در برابر این درد اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از من گرفت گیتی یارم را
وز چنگ من ربود نگارم را
وبرانه ساخت یکسره کاخم را
آشفته کرد یکسره کارم را
ز اشک روان و خاک به سرکردن
در پیش دیده کند مزارم را
یک سو سرشک و یک سو داغ دل
پر باغ لاله ساخت کنارم را
گر باغ لاله داد به من پس چون
از من گرفت لاله عذارم را
در خاک کرد عشق و شبابم را
بر باد داد صبر و قرارم را
چون حرف مفت و صحبت بیبرهان
بر ترهات داد مدارم را
بر گور مرده ریخت شرابم را
در کام سگ فکند شکارم را
جام میم فکند ز کف و آنگاه
اندر سرم شکست خمارم را
بس زار ناله کردم و پاسخ داد
با زهرخند، نالهٔ زارم را
گفتم بهار عشق دمید، اما
گیتی خزان نمود بهارم را
گیتی گنه نکرد و گنه دل کرد
کاین گونه کرد سنگین بارم را
باری بر آن سرم که از این سینه
بیرون کنم دل بزه کارم را