بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان
تا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان
در این شعر، شاعر از جستجوی دلبندش سخن میگوید و این که چقدر تلاش کرده تا نشانی از او پیدا کند. او به گمگشتگی خود در این راه اشاره میکند و بیان میکند که یقین و گمانش در هم گم شدهاند. شاعر در نهایت متوجه میشود که عاشق و معشوق، هر دو در واقع یکدیگرند و داستان عاشقانهاش در اصل توهمی بوده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان
تا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان
تا که میجستم ندیدم تا بدیدم گم شدم
گم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان
در خیال من نیامد در یقینم هم نبود
بی نشانی که صواب آید ازو دادن نشان
چند گاهی عاشقی برزیدم و پنداشتم
خویشتن شهره بکرده کو چنین و من چنان
در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود
عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان