مآزار دلی را که تو جانش باشی
معشوقهٔ پیدا و نهانش باشی
در این ابیات، شاعر از احساسات عمیق و دردناک خود میگوید. او از معشوقش که در نظرش نمایان و پنهان است، میترسد. ترس او این است که این عشق، دلش را به درد بیاورد و او از این درد رنج ببرد در حالی که معشوق در دلش حضور دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مآزار دلی را که تو جانش باشی
معشوقهٔ پیدا و نهانش باشی
زان میترسم که از دلآزاری تو
دل خون شود و تو در میانش باشی