آن دوست که هست عشق او دشمن جان
بر باد همی دهد غمش خرمن جان
در این شعر، شاعر از عشق و دلسوزی خود نسبت به دوستش سخن میگوید. او اشاره میکند که عشق این دوست برای او همچون دشمنی است که جانش را تهدید میکند. شاعر در جستجوی او به هر گوشه و خیابانی میرود، در حالی که معشوق در دلش قرار دارد و با این حال گویی بر گردن جان او دست دارد، به نوعی نشاندهندهی تسلط عشق بر وجودش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن دوست که هست عشق او دشمن جان
بر باد همی دهد غمش خرمن جان
من در طلبش در به در و کوی به کوی
او در دل و کرده دست در گردن جان