بگریختم از عشق تو ای سیمین تن
باشد که زغم باز رهم مسکین من
شاعر از عشق معشوق خود فرار میکند تا شاید از غم خلاص شود، اما عشق او را دوباره به سمت خود میکشاند، مانند دانههایی که به زنجیری در گردن گره خوردهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بگریختم از عشق تو ای سیمین تن
باشد که زغم باز رهم مسکین من
عشق آمد و از نیمرهم باز آورد
مانندهٔ خونیان رسن در گردن