شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست
هم بر سر گریهای که چشمم را خوست
در این شعر، شاعر بیان میکند که شب فرا رسیده و او بار دیگر به یاد دوستش در غم فرو رفته است. در حالی که در حال گریه است، اشکهایش را به خونی تشبیه میکند که از دلش جاری میشود و مژههایش را به سیخهایی تشبیه میکند که پارهای از جگرش را به تصویر میکشد. به طور کلی، این شعر احساس عمیق درد و اندوه ناشی از فراق دوست را منتقل میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست
هم بر سر گریهای که چشمم را خوست
از خون دلم هر مژهای پنداری
سیخیست که پارهٔ جگر بر سر اوست