عشق تو بلای دل درویش منست
بیگانه نمیشود مگر خویش منست
شعر دربارهٔ عشق و درد دل شاعر است. او میگوید که عشق معشوقش بلایی بر دل اوست و هیچکس نمیتواند ناآشنا باشد مگر خود او. او آرزو دارد که از غم فرار کند، اما میبیند که غم معشوقش همیشه در پیش روی او قرار دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق تو بلای دل درویش منست
بیگانه نمیشود مگر خویش منست
خواهم سفری کنم ز غم بگریزم
منزل منزل غم تو در پیش منست